تبلیغات
مرزها و نیش ها

مرزها و نیش ها

گذشته و شادمانه گی

چرا گذشته چنین شادمانه است؟ شاید از این رو که درش اتفاق خاصی رخ نداده است. شاید همین شاید اتفاق خاص آن باشد. اتفاقی که هم اکنون و در آینده رخ خواهد داد:
بزمی برای اشتیاق های نارس!
چه پاره پاره گشته ام، یا اینکه گشته بودم. گذشته شاید غیبت اموری است در اکنون. غیبت کسانی و چیزهایی؛ کسانی و چیزهایی که در طول زمان رنگ عوض می کنند و رنگ باخته به نظر می رسند برای جاذبه ایجاد کردن با مرموز و دور از دسترس نمایاندن خود.
اکنون کسانی و چیزهایی هستند و روزگاری خواهد رسید که نخواهند بود برای آنکه گذشته را شادمانه نگاه دارند. برق چشم هایی که اکنون نمی بینیم و چون به گذشته درپیوندند، بیمارگونه به آنها التفات می کنیم، بازشناسی شان می کنیم؛ شناختی که در اکنون فاقد آنیم و به گونه ای مرموز تنها همراه نگاه به گذشته هاست که به فعلیت می رسد.
هلدرلین می گوید:
"من به گشت و گذار در گذشته ها رفته ام. راست مثل خوشه چینی میان کاه بن ها، بعد از آنکه دهقان، زمین را درو کرده است."

تنها چیزی که از گذشته در اکنون و اکنون های بعدی می ماند، خوشه هایی است، خرابه هایی است که از چشم دهقان، اینجا و آنجا برای دلالت ها به دور مانده اند. و درباره ی فصلی سخن می گویند، فصلی که چند خوشه نداشت، چند درخت پژمرده ی رنگ پریده، چند ستون، بلکه انبوه و تراکمی از اینان بوده است. گذشته انبوه و تراکم است. اوضاعی از ابهام و بی وضوحی. انبوه و تراکم چیزهایی که اکنون غایبند؛ تنها چند خوشه برای دلالت بر غیابشان. انبوه و تراکم چیزهایی که اکنون هستند اما قادر به دیدارشان نیستیم، چرا که واضح و بدون ابهام به نظر می رسند بدون هیچ رازآلودگی ای. گذشته محصول یک کوری است، یک ناتوانی ذاتی، و همچنین میلی که به طور طبیعی هیچ گاه ارضا نمی شود. میلی که جهان را در شکل یک ویرانه با چند خوشه، خواستنی تر می کند.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • خوشحالی

    خوشحالم
    چه بیهوده خوشحالم
    خوشحالم از این که بیهوده است
    خوشحالی ام!
    لبخندی از رضایتْ اکنون
    چرا که پایانِ جهان را می بینم
    نه تنها پایان
    که آغاز را ...
    اینجا
    این آن
    یا نقطه
    یا که نقطه ها
    نمی دانم
    بیرون و هم در زمان!
    در این افقِ سرد
    چشم اندازِ هم جنایت و هم شفقت را ...
    زمستان که جولانگاه کلاغان است
    و بهار و نغمه های گنجشککان
    خواب و بیداری این سپیددار بلند
    این چمنزار
    و خاموشی ها
    تنهایی هایی که دیده اند

    ویولونی که هماره نواخته می شده
    در تمام فصول
    در تمام قراردادهایی که بهشان ایمان آورده ایم!
    نوازنده اش آنتونیو نامی ست
    و مدعی ست که صدای خدا را
    در می آورد!
    مرده است یا زنده؟
    نمی دانم

    خوشحالم
    از ندانستن خویش
    و ایمانم
    که در هم شکسته شد
    در شبی گرم و عرق ریزان
    از اختناق و شرجی
    در تابستان
    به آرزوی پاییز
    رو به آسمان
    فریاد کشیدم:ببار اگر كه هستی!
    ببار
    آه ببار ... و سفالینه ی ایمانم
    که تَرَک خورد
    به برق و رعدی که برادرِ كوچکترم
    در صافی آسمان شب دید و اکنون
    خوشحالم
    از ایمانِ بدین درهم شکستگی!
    بسان آن طبری که دیگر
    در دستانِ من نیست
    چرا که من
    آن روز که همه
    به دشت
    برای رقص و آواز و بوسه
    برای شکرگذاری
    رفته بودند
    در خلسه یِ شهر و معبد
    طبر را بدست بزرگترین بُت
    گماردم!
    و گفتم که اکنون
    تو مرا در هم شکن!

    خوشحالم که مرا
    در دل برجی از آتش
    پرتاب خواهند کرد
    آه چه شعفی خواهد بود مرا
    آندم
    آنجا
    که میان زمین و آسمانم
    با این فکر
    که آتش به آنی
    خاکسترم خواهد کرد!
    دودی پراکنده همچون جهان
    و بهشتِ سرد را سپس
    همچون همین افقِ سردی که درش نظاره ام
    خوشحالم
    از بازگشت به خانه
    از وانهادن و ترک گفتنِ خانه
    در خانه!
    و انبوه چشم هایی
    که از پشت سر مراقبت هستند با اشک!
    از رفتن و باز رفتن
    از خانه به خانه
    ملاقات ها با لبخند!
    و نیز خوشحالم
    از نفهمیدنِ این همه
    نفهمیده شدنِ این همه
    و کج و معوج
    در این همه آینه
    پدیدار شدن

    چه فکر نازکی ست
    نجات بخش
    فرح بخش همه اش بسانِ اینکه هماره در این شعر
    هذیان وار
    در این نجواها و صداها چون پژواک
    بودن
    در رفتن، آمدن
    و چه باریک این همه
    چه روشن
    گم و گور که یافته ام
    در این آن
    در بودن
    و تاریک
    و باز هم که روشن
    به سلامی که به یکباره
    خویش را در انبوهِ این همه دیگری
    با لبخند
    و ویولونی در دست
    بیابم!





  • نظرات() 
  • نوع مطلب :شعرها ،
  • مسافر سرزمین عدم

    شعری از المتنبی شاعر دوره ی عباسی

     

    أبْلى الهَوَى أسَفاً یَوْمَ النّوَى بَدَنی 

    وَفَرّقَ الهَجْرُ بَیْنَ الجَفنِ وَالوَسَنِ

    افسوس که عشق در روز هجران، جسمم را بیمار ساخت

    و این هجران بود که مابین پلک ها و خوابم جدایی افکند


    رُوحٌ تَرَدّدَ فی مثلِ الخِلالِ إذا 

    أطَارَتِ الرّیحُ عنهُ الثّوْبَ لم یَبنِ

    روحی ست در این بین که همچون نخی در تردد است

    چنانچه اگر نسیمی بوزد و جامه ام را بیفکند، کسی اثری از من نخواهد دید!

     

    كَفَى بجِسْمی نُحُولاً أنّنی رَجلٌ 

    لَوْلا مُخاطَبَتی إیّاكَ لمْ تَرَنی

    همین بس بدانی که مردی هستم که صاحب جسمی در حال تباه گشتنم

    که اگر این خطابم با تو نبود، مرا هیچ گاه نمی دیدی!


    شاعر دوگانه می زید، در واقع هم می زید و هم نمی زید؛ چرا که او بر دوگانگی زیستن و هستی واقف است و تبار ازهم گسیخته ی خویش را مدام در برابر خویش دارد. شاعر به حتمیت و قطعیت ریشخند می زند. بر آن بنیادی که بر آب و طوفان گسترده شده. هم بر آغاز و هم بر بی آغازی در غیبت و ظهور. بر آنچه هست در عین آنکه با مرزهای عدم مشخص می شود، عدم هست از آن رو که مرزهای هستی را معین می کند و خود هستی را از ستر خودش به بیرون می افکند و در هر گام آن را به چیزی و در چیزی تقلیل می دهد. وقوف شاعر بر عدمانیدن عدم است. بر آنچه عدم در حجابش پنهان می کند و بیرون کشاندنش در هیأت ابعاد نادیده ی یک چیز و هر چیز!

    شاعر مسافر سرزمین عدم است، اگر بتوان آن را سرزمین نامید؛ چرا که شاعر با ناممکن، ناممکن را روایت می کند. وجود دوپاره ی شاعر، اگر بتوان آن را وجود نامید خود را در "مابینیت" برایش عینیت می بخشد. شاعرانگی همانا همیشه مابین دو چیز بودن است، بهشت و دوزخ، آسمان و زمین، عشق و نفرت، خیر و شر، پاداش و مجازات، لذت و الم و در آخر بنیاد همه ی چیزها وجود و عدم!




  • نظرات() 
  • کبوتر دیوانه

    رفتم بیرون تا سیگاری در حیاط خوابگاه بکشم، چند برگ خشکیده در این حین نظرم را جلب کرد تا که بعدا از آنها به جای برگه به عنوان نشانه در میان کتاب هایم، استفاده کنم.

     

    کافکا در پایانِ یکی از نامه هایش از کبوتری نام می برد که در کتاب مقدس از آن یاد شده و آن را به انسان تشبیه می کند که این کبوتر از لانه ی تاریکش بیرون زده و اکنون چیزی نیافته و سپس به همان تاریکی باز می گردد. همانند همیشه کافکا طوری یاس و دهشت این عالم را به تصویر می کشد که به واقع برایم لذت بخش است. بسیار ساده با این دهشت کنار آمده، با ضعف هایش، با خوره ها و دردهایش!

    من هم در نیمه های این شب سرد، برای سیگاری بیرون زدم و به اتاقی که چراغش را خاموش خواهم کرد باز گشتم. به همین سادگی می تواند زندگی و مرگ رخ دهد. بیرون زدن، چیزی نیافتن و سپس بازگشتن!

    در دل این رفت و برگشتِ من، زمان شاید به نسبت موجود زنده ی دیگری بیشتر طول بکشد، اما در این بُعدی که من درش گرفتارم، تمام رخدادهای آن موجود زنده ی دیگر به همین بیرون زدن و بازگشتنِ من خلاصه شود. از طرفی هم می دانم خواهم مُرد، و شاید در هنگام مرگ، تمام اتفاقاتِ زندگی ام همانند چشم بر هم زدنی به بیرون زدن من از زهدان مادر و سپس در گوری تاریک تپیدن خلاصه شود. زمان از این بازی ها زیاد دارد!

     

    برای همین برگ ها را جمع کردم و در میان کتاب ها خواهم گذاشت، تا یاد چنین شب سرد و تاریکی در میان انبوه شب های سرد و تاریک دیگر، مشخص تر و برجسته تر باشد. روزگاری خواهد رسید که ناچار پیر خواهم شد، هر چند اکنون احساس پیر مردی را می کنم که ناچار است، تا یک ماه دیگر همچون یک کودک دبستانی درگیر مشقت و محنت امتحانات پایان ترمش باشد. در واقع اگر انبوه این قراردادهایی که باورشان کرده ام و طبق آنها دارم عمل می کنم نبود، می رفتم در پارکی و با چند پیرمرد شطرنج بازی می کردم و از آنها در باب نوه هایشان می پرسیدم، در باب خاطراتشان از جنگ و انقلاب و این جفنگیات. چنانچه بارها در این شهر با پیرمردان هم صحبت شده ام. در آن حین که گوشه ای از خیابان به همراه موتور عجیب و غریبم پارک کرده بودم و داشتم توی افکارم به دنبال نخ دود به آینده و مرگ  می رفتم. سلام می کردند، سیگاری در خواست می کردند و سپس به بهانه ی پنج دقیقه سوال پیچ میشدم!

    - اهل اهوازم

    -عجب من هم اهواز بودم!

    زمان(جنگ یا انقلاب)

    راننده بودم، از گمرک جنس ته لنجی می آوردم.

    آن سالی که فاو را زدند!

    اندیمشک بودم، پسرم آنجا سرباز بود!

    یک همکلاسی آبادانی داشتیم!

    هم خدمتی آبادانی که با لهجه ی شیرین می گفت

    آبآنِ اوردی؟ (آب ها)!

     

    به هر حال نمی خواهد بیش از این دلیل و مدرک بیاورم که پیر مردی هستم و روحم چون کبوتری بارها از این و آن اتاق تاریکی که ساکنش بوده ام بیرون زده برای کشیدن سیگاری و سپس بازگشته. شاید همه چیز هم به همین سادگیی که کافکا در باب مرگ و زندگی گفته نباشد. شاید زجر آورتر باشد وقتی که بفهمی این کبوتر به مثابه ی روح جهان که خود را به نحوه های مختلف و متفاوتی از جمله در کالبد من و تو،این گیاهان و نباتات، حیوانات و اشیاء پدیدار ساخته، دچار جنونی باشد که با آنکه میداند آن بیرون چیزی نیست، فقط به خاطر آنکه معتاد به سیگار است، بارها و بارهای دیگر بیرون می زند و سپس باز می گردد!

     

    اینجا وضعیت مهلک تر به نظر می رسد، اما شاید من دیگر جان سخت تر از این باشم که نتوانم با دهشت این بیرون زدن و سپس بازگشتن به اتاق تاریکم کنار بیایم. پس ناچار برای کشیدن سیگاری دیگر از اتاق بیرون می زنم!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :یادداشت ها ،
  • من و ابدیت

    چه قراردادهای مضحکی دارد انسان، زمان را از کلانی اش می گیرد، ابدیت را و سپس خرد خرد به هزاره، قرن، دهه، سال، فصل، ماه، هفته، روز، ساعت، دقیقه، ثانیه و با آمدن تکنولوژی صدم ثانیه مبدل می کند!

    و خرد خرد می کند تا آنجا که لفظی باقی نمی ماند و آدمی می ماند و باز ابدیت. ابدیت تکرار، ابدیت بازگشت و همه ی این عجز و لابه ها که خود را در این خرد خرد کردن ها به نمایش می گذارد برای من باز چیزی نیست جز آسوده کردن خیال، جز در جست و جوی مامنی بودن، حتی در خیال، در خواب، در وهم و آدمی به باورهای گرما بخشش زنده است تا سکته نزند از فشار آن افقی که بر سینه اش فرو ریخته و دنده هایی که در شش هایش فرو رفته... و همه و همه ی اینها هر چه بیشتر بهتر، هیزمی می فراهمد بیشتر برای بر افروزی این شعله های گرما بخش!

    آفتابی خواهد رسید، معشوقی، شغلی پر در آمد، خانه ای، فرزندی، یخچالی، بردن تیم مورد علاقه ام، کتاب های ناخوانده و یا نیمه تمامم، دوستانی جدید، مکان هایی جدید، باز پذیرفته شدنی و ... در یکی از همین روزها و دیگر عصر جمعه سخت نخواهد بود، گرمای وحشی شهرم در تابستان همچنین، دلتنگی ای نخواهد بود، همه چیز بهتر خواهد شد و لاجرم اکنون، این اکنون ملول و در خود پیچیدن های ابدی ام چون مار، این نیش هایی که لاجرم در خودم فرو کرده ام و ... همه به اتمام خواهند رسید و من در افق با همین سینه ی تنگ و آغوش باز و فراخ، ابدیت را با خیال راحت نظاره خواهم بود، کنار نخلستان، با صدای فاخته گان، نجوای کودکان دور دست تر از نهر مقابلم و این کتاب و خطوط و پارگراف هایش، این دفتر و قلم و باز هم خطوط موازی اش که هنوز امیدوارم در آن ته افق به هم بچسبند، به هم برسند و قصه ی انشقاق و پاره پاره گی و شرحه شرحه گی شان همچون یک فیلم هندی تمام شود.

    آه من سخت خسته ام، آنقدر که توانایی انتظار، آنقدر که چشمانم سوی دیدار آن افقی که خواهم دید را ندارند. من سخت بیمارم و خرد خرد گشته ام از بس که خرد خرد کرده ام همه ی اینها را مثل سبزیی که مادرم برای خورشت یکی از ظهرها آماده می کرد و من هی خیره به دستان مادرم، به چاقو، به سینی بزرگ، به سبزی هایی که با خود می گفتم چرا خرد کردنشان تمام نمی شود. دوست داشتم هر بار فرو آمدن چاقو بر سبزی ها را بشمرم و بدانم اینکه با چند بار فرود آمدنش این قصه ی خرد کردن تمام می شود، اما حسابشان همیشه از دستم در می رفت و تسلسل اعداد که به همین شکل و شکل های دیگری مثلا در شمردن ستارگان و یا هر علف چمن زار، مرا در حیرت فرو می برد و این چنین بود که با ابدیت آشنا شدم، آنجا که حوصله ام سر می رفت از شمردن، خرد خرد کردن همه چیز، از کثرت، از طبقه بندی و در قالب ریختن همه چیز!

    من فکر می کنم مرده ام، نه یکبار که بارها، و چون حوصله ی شمردن ندارم، می گویم که به طور ابدی بی نهایت بار مرده ام و همچنین در باب خستگی، در باب عشق، لبخند، گریستن ها، صبح ها، ظهرها، عصرها، غروب ها، شب ها، ساعت ها، دقایق، ثانیه ها. من بی انتها بوده ام، خسته هم بوده ام، بی خواب بوده ام، بیدار بوده ام، هشیار و چشم ها باز و فقط بی نهایت در همه ی اینها پلک زده ام و همه شان را خواب تعبیر کرده ام، رویا، تا بیشتر از این احساس خستگی و فرسودگی به من دست ندهد و ریاکارانه تو را، او را، خود را، آنها و همه ی ضمایر و همه و همه ی اینانی که درم از ازل بوده اند را تحمل کنم، ابدیت را تحمل کنم و لبخندی بزنم، قاه قاه جلوی همه ی اینها، جلوی ابدیتی که خرد خرد کرده ام بخندم و در آن شب های مسکوت مانده، های های بگریم، بی نهایت بار از جنایتی که در قبال ابدیت کرده بودم.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • و دیگر ...

    این رؤیا هم تمام خواهد شد

    و رؤیایی دیگر

    و رؤیایی دیگر ...

    این چشم ها هم افول خواهند کرد

    و چشم هایی دیگر

    و چشم هایی دیگر ...

    این فصل هم تمام خواهد شد

    و فصلی دیگر ...

    چقدر دوست دارم که همراه آنات

    با تاریخ

    و در این تقویم خیره ی خالی

    با خویش زمزمه کنم

    و دیگر

    و دیگر ...

     

    آه ای چشمه ی حیات من

    چه می گذری ...

    روان و بی همتا

    آه چه یکتا چو من!

    و در هر رؤیا

    و در هر چشم

    و در هر فصل

    شعری دیگر

    شعری اندوده

    نسیبم که می کنی

    در این آینه ها

    و نگاهی دیگر ...

    چه تمنای ناتماتی تو

    آنجا که تاریخ نیز

    اعداد بلقوه اش تمام می شوند

    تقویم ها بسته می شوند

    و جمعه ها نیز

    تمام

     

    کجا می شود درت خوب خیره گشت؟

    در کدام رؤیا؟

    کدام چشم؟

    کدام فصل؟

    تو را ورنداز کرد

    و باز کودکانه

    پا برهنه

    در عمق چشمان شیرینت

    در هر شیار مردمکانت

    گم و گور شد

    خواب رفت

    فریب خرد

    به خود لرزید

    تب کرد و ماه پشت ابر را صدا زد

    و بدین واسطه به عطری مانده از کامت

    در خویش

    به خویش بالید

    به سادگی

    سخاوتمندانه

    دوست داشت همه چیز را

    از تو

    به خویش

    به دیگر ...

     

    شعری ساده گفت

    با بوسه ای بر پیشانیت

    و ساعت ها

    و روزها

    و سالها

    از غربت

    و در غربت تابش گرفته از چشمانت

    در این چشم ها

    بی صدا گریست

    و دیگر

    برای هیچ رؤیا

    هیچ چشم

    هیچ فصل

    هیچ نگفت

    و از محنت استعاره ها که رست!

    و رفت

    و رفت

    در انتهای افق

    در انتهای زمین

    در انتهای تاریخ

    له شد

    به آنجایی که زبان نیست

    رؤیا

    فصل

    چشم

    هر چه هست، نیست

    و دیگر

    و دیگر هم

    که نیست



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :شعرها ،
  • مرگ، زندگی و حقیقت

    افعال همیشه معطوف به چیزی یا به کسی هستند. البته کسی بودن متمایز از چیزی بودن نیست، بلکه می توان کسی را به مثابه ی چیزی گرفت. هر چند که این نگاه در کل در تعارض با نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان است. به هر حال نوشتن هم از این قاعده مستثنی نیست و من دیگر معطوف به کسی یا چیزی نمی نویسم. خالی از هر انگیزه و امیدم!

    اما شاید که دروغ می گویم، برای آنکه هنوز زنده ام و نیز هم برای این زنده بودن طرح و نقشه دارم. اما این انگیزه بیش از هر چیزی ترس است. ترسی که نمی گذارد بمیرم و از طرفی نیز پتک آینده را محکم تر که بر سرم در کنار گذار آنات زمان، می کوبد. در این چند روزه بیش از همیشه به مرگ و جدا شدن روح از بدن(اگر روحی در کار باشد) فکر کرده ام. ممکن است مرگ همچنان که گفته اند شبیه به خوابی باشد که می بینیم. گویی که درش همه چیز گذشته است و رخ داده و آینده ای در کار نیست که متاثر از گذشته،  برایش طرح و نقشه های جدید برای تغییر ریخت. بی شک این تصور از مرگ که تحت تاثیر مذهب است بسیار دهشت آور است آنجا که با تصور کمال همراه است، آن زمان که به زعم خود فاقد هر نوع کمالی تو را به جهانی عاری از شدن می برند. با فعلیت یافتن ناقص استعدادهایت، در حالی که پیش از آن به تو برای فعلیت بخشیدن به این استعدادها فرصت داده شده است، بی آنکه نظرت را در این باب که آیا می خواهی به نبرد قوه و فعل و شدن تلخ این جهان وارد شوی یا خیر، پرسیده باشند!

    به هر حال علی رقم اینکه فلسفه می خوانم، اما حماقت است اگر بگویم و یا کسی در مقابل بگوید که ذهنت را از این مفروضات خالی کن؛ چرا که خواه ناخواه در هر نگاه و تفسیر هر پدیده ای آن هم مانند مرگ، مفروضات از پیش داده شده، نقش دارند. حال کسی می خواهد از روی تعصب تفسیرش از مرگ را بی طرفانه و علمی قلمداد کند، مشکل خودش است. تنها می توانم بگویم که علی رقم همه ی تلاش ها و در نتیجه ی صادق بودن با خودم که کنار گذاردن این مفروضات، کاری غیر ممکن است، هر چقدر هم نامشان را عوض کنیم و به آنها نام ها و فرمول های باب شده در علم بدهیم. به هر حال شاید می نویسم تا که از همهمه ی همیشگی ذهنم بکاهم و این حیات شلوغ را به عبارتی خلوت کنم. و چگونگی این مرگی که خواهد رسید و به تمام این طرح ها که رشخند خواهد زد را برای خود و یا یک دیگری گزارش دهم. اما به واقع دیگر درست نمی دانم که آینده و گذشته چه معانی می توانند داشته باشند وقتی نگاهی گذرا به تمام این حال های بی دوامِ این جهان و این شدن که همگی به حافظه و ذهن من تقلیل پیدا می کنند، می کنم، بی آنکه بدانم و با آنکه بخواهم خود را در جست و جوی آن ماوای همیشه نابود می بینم!

    میلی که هیچ گاه به آن قله ی ارضا نمی رسد و مدام که فقدانی را با خود یدک می کشد و انگشت سبابه اش را بی آنکه بداند به کجا، روبه جلو اشاره می دهد. از طرفی تامل در این باب هم و دیدن آن انگیزه ی نهان در پس همه ی خواسته ها، زندگی را زجر آور می کند، طوری که مدام از مرگ و از مرگ به زندگی در حال تردد می شوی. آن هم در خود مرگ یا زندگی، بلکه مدام در حاشیه و مرزهای آن قرار می گیری. نمی دانم، در تمثیل ها گم شده ام!

     

    چه کسی گفته که کارکرد تمثیل ها فقط برای تقریب حقیقت به ذهن، وجود دارند؟ آنجا که جز تمثیل برای گزارش آنچه فی نفسه داریم، نداریم. نیچه می گوید: «حقیقت چیزی نیست، جز لشکری متحرک از استعاره ها»

    نه! شئ فی نفسه ای به نام حقیقت در کار نیست. هر چه هست همین است که بر سور خود را نمایان می کند، نمایان کرده و اینکه «نمایان خواهد کرد!» آن نویی که هر بار بر تارک این افق می درخشد، چیزی کهنه بوده که در هر تمثیل و تفسیر، بخش نادیده اش را هویدا می کند. شاید این همه ی تمایتی باشد که از پیش بوده است. دوری که به یکباره درش آدمی خود را مبتلا می بیند و یا آن دوگانگی که بر بستر بی بسترش این همه هذیان بدون اینکه بخواهم ارزش گذاری کنم ایستاده.

    آن میل به ثبات، در خودِ کشف این به زعم من هذیان باز هم خود را نشان می دهد. میل به اینکه همه ی اینها باز در تصوری واحد خود را باز می گنجانند مشهود می شود و این تصور همراه با متناقضش، یعنی همراه با چیزی از خودش بر علیه خودش، در ذهن به عنوان توجیه این همه تنوع و اختلاف نمایان می شود. اگر پیش تر و پیش تر بروم همین دور و تسلسل ادامه می یابد و با آنچه که هست، فقدانی ابدی می بینم. این ماهیت دوپاره ی بشری و یا فرافکنی این صفت و خصوصیتِ "من" به کلیت بشر!

    به هر حال "من" چه به عنوان یک ذهن عام بشری و چه به عنوان یک جزء از این صیرورت و تنوع اذهان، در تلاشی مشابه تلاش باستانی پارمنیدس، از خدایان، یقینی را در حال طلب هستم. یقینی که بتوان با آن و بر آن، بر این دریای بی یقینی، همچنان برانم؛ "مابعدالطبیعه" به عنوان صفتِ تلاشی اجتناب ناپذیر از سوی ذهن بشری، چنان که کانت می گفت. اینجاست که کانت بواسطه ی کشف خود، فرمان ایست را در این هنگام که من به عنوان یک انسان و خاصیت اجتناب ناپذیر ذهنم، در غفلت فراروی هستم، فریاد می کشد:

    ایست!

    بس است، ما همه خسته ایم، از مرور این دورها و این راه رفتن در این جنگل. این پیرزن(مابعدالطبیعه) خسته و فرطوط را آرام بگذار!

    دکارت می گفت که اگر در جنگلی بزرگ گم بشوم، تا آخر فقط در یک جهت گام برخواهم داشت تا بدین وسیله از حداقل یقین که همان اشتباه بودن این انتخاب است، آگاه می شوم و چون یقین پیدا کردم که این راه اشتباه است، خود آنمن غنیمتی خواهد بود که دوباره این راه را نیایم و جهت دیگری را برای یافتن مسیر درست انتخاب کنم و پس از آن شاید جهتی دیگر و دیگر ..!

    اگر این گونه بنگریم، چیزی که عایدمان می شود این است که تمام راه های رفته ی آدمی تا اکنون در این جنگل برای کشف یقین و حقیقت، جز شناخت جهت های نادرست و اشتباه نبوده و بدین ترتیب چقدر جهت ها و راه های نادرست که برای کشف باقی مانده است؛ به این معنی که ما بطور اشتدادی به جهل خود در هر انتخاب جهت و راه، عمیق تر پی می بریم یا همان الگوی سقراطی!

    اما کانت باز فریاد می کشد: بس است، ما همه خسته ایم از مرور این دورها، از این راه رفتن در این جنگل آن هم در جایی که جهت ها کم کم با هر التفات درش بی معنی می شوند. وسط جنگل یا جهان کجا می تواند بود؟ آندم که هر نقطه را می توان وسط جهان فرض گرفت، وقتی که می توان بی نهایت مکان و زمان بلقوه در ذهن تصور کرد و آنها  را فرا مکان و فرا زمان پنداشت. بس است من خسته ام!

    اما مابعدالطبیعه به عنوان صفت تلاشی اجتناب ناپذیر ذهن من، توجه و التفات اکنونم را باز درهم خواهد کوفت. این کودک دیوانه و فرا رونده و بازیگوش، خستگی را نمی فهمد: جهان به مثابه اراده و تصور، جهان به مثابه اراده ی معطوف به قدرت، جهان به مثابه یک حرکت ابدی در تقلای خودآگاهی، آتشی جاودان، خلقی مدام، اندیشه یک خوداندیش و ...

    اکنون می توان گفت که مابعدالطبیعه نه تنها یک پیرزن فرطوط، بلکه کودکی دیوانه و بازیگوش است و این منِ بشری ست که به منزله یک پیرزن، هنوز مادرانه بازیچه دست این کودک است، بی آنکه قادر بر این باشد تا کودک را مهار کند و یا از عشقش به این کودک، بکاهد؛ بدین سان با تامل بیشتر در یک دغدغه ی شخصی نسبت به مرگ، زندگی و حقیقت، این دغدغه را جهان شمول می کند؛ چنانکه اگر لایب نیتسی بنگریم، با شکافتن هر موناد به عنوان یک جزء، این جزء راهنمای کل آگاهی ما می شود. به عنوان امکانی که شاید راه رفتنمان در این جنگل را از حالت ملال آور خارج کند و برایمان معرّفی باشد به امکان های دیگر!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :یادداشت ها ،
  • بیا به مرگ فکر کنیم

    بیا به مرگ فکر کنیم

    به پایان

    به اتمام

    تنها من و تو!

     

    منی که دو نیم شده

    و یا تویی که در امتداد دو نگاه

    در نجوای حروف ندا

    یک و دو

    کدام یک براستی حقیقت دارند

    و یا حقیقت، چگونه است که حقیقت دارد؟

     

    از این هلاکِ آرام

    این خجستگیِ در پیشِ در مانده

    و روزهایی که با تو سرکرده ام

    و شب هایی که ناچار برای گریز

    تو را تو

    آهسته نجوا دادم

     

    فرض را بر این گذاشتم همیشه

    تو می شنوی

    تو افول معصومانه ای که در خود

    چنبره می زند از درد را

    می بینی

    تا به پایان نیندیشم

    تا به اتمام..

     

    و در ذهن غبارآگینه ام

    آغاز را

    رو به عقب

    برگ برگ

    ورق بزنم

    و این اندوه وحشی را

    به مقصدِ همیشگیِ چیزی مفروض شده

    ترک کنم!

     

    بیا به مرگ فکر کنیم

    به اتمام

    به حرف های ناگفته ای که فقط

    می توان با تو از آنها گفت

    بیا به دورها برویم

    آنجا که تو آنجایی

    وقتی بدون نام

    سایه وار

    بدون هیچ حجمی

    بی خبر می روی

    و هجمه ی از خلا را

    به ضجه ای

    به یادگار می گذاری

     

    تا بر این تب و لرز شبانه

    دست را به انحنای هلال آن بالا آویخت

    و خیابان های زمین را چراغانی دید

    و از خواب کودکان یاد کرد

    که به جهانی موهوم خیره است

    به قهرمانانی ناپیدا

    به پادشاهانی معدوم

    در جهانی که عاریست

    از انفصال

    و مرثیه های خطوط

    و پایان هایی خوش!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :شعرها ،
  • دوستت دارمی عقیم

    این دوستت دارم عقیم هنوز سر جایش هست. هنوز همه ی جای های من است، مضمون هر کنش و واکنش من است. مردی هستم که از نبردهای بی شمار در بی شمار بار به خانه بازگشته ام و بی شمار دوستت دارمی را که در هر نبرد با خود زمزمه کرده تا که شاید به کسی یا چیزی که در خانه است بگوید. خانه ای که درش هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست تا به فراخوان دوستت دارم من از جا که برخیزد و مرا همچون پیامبری در شمار آورد که با خود بیندیشد با کلامش هر بار به اعجازی رستاخیز می کند. چه نشاط عقیمی ست وقتی می بینم این نبردها برای کسی نیست و همچنین برای چیزی نیست. دیگران خوشحالند و خوب شادی را می فهمند، خوب نقش بازی می کنند و غرق در نقشند و اما من که یکه و تنها از نبرد با این نقش ها باز می گردم؛ برای تحقق آن چیزی که نیست و گویا که همواره در تعویق است بیهوده می چرخم و در انتها جز باد در مشت برای این خانه نمی آورم. بادی که چیزی نیست جز دوستت دارمی که هر بار می لغزد. نبضی است که در نبض کسی و یا چیزی بیرون از این خانه که در نمی گیرد. و خانه ام حفره ایست و جز تعلیق و جز تعویق برایش صقفی نیست. دوستت دارمی که مدام در خیره گی اش پس از آن ستیزه ی هر روزه با نقش ها، با مرزها، جز نیشی نیست که فرو رفته است در پهلو، در امحاء، در احشاء، در سینه، آه در قلب، در خانه، در بودن..!
    نیست، نیست، آه جز اینها که همه هست، نیست!
    شاعران چه خوب می دانند پشت این دیوارها، پشت این مرزها با نقش ها چیزی نیست؛ اما شگفت آنکه در چشمان من و تو خیره می شوند و زلال نور را باز می تابانند و پر ز اشتیاق فریاد می کشند:

    آه چیزی هست
    چیزی هست هنوز
    دوستت دارمی خسته و بی رمق
    در راه است
    دوستی خواهد آمد
    و دستش را بلند 
    مشتش را باز،
    سلام خواهد کرد
    و دوستت دارمی که خواهد لغزید
    می لغزد چون لبخند
    و او به خانه
    بی لبخند با نیشش،
    با تعلیق با تعویق،
    باز خواهد گشت



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • دل و دیده

    که هر چه دیده بیند دل کند یاد و یا
    هر چه دل کند یاد، دیده بیند باز
    بسازم خنجری ..
    زنم بر "دل" تا دیده گردد آزاد!
    همه ی دردها معطوف به قلبند، آن هسته ی مرکزی که صرف خون و گوشت است. آیا دیدی دیده ای که بی دل باشد؟
    آری چه بسیار دیده ها که بی رنج و زحمت دل نه می پرسند از آغاز و چرایی و مقصد، دیده گانی سرد و بی حرارت و خالی که حادثه ای آنها را به خیره گی وا نمی دارد. مگر نه اینکه آن حادثه ها در بعد دیگری اند؟

    و عشق بعد دیگری ست، بعدی در موازات بعد همین دیده های سرد، بعدی که حرارت دوزخ قلب ها درشان نفوذ نمی کند.
    آنچه دیده را وامی دارد که ببیند دل است، آنچه شعله ای که فواره می کشد بر مجرای مردمک و در آتش مردمکی دیگر که گلاویزش می کند.
    آنقدر که مردمکانی نمی مانند، قلب هایی نمی مانند، جز این آتش افروخته
    آنچه در این بعد دیگر است آتشی ابدیست، در همین اطراف ما، آیا نمی بینند؟

    وجدتُ الحبَّ نیراناً تَلَظّى
    قلوبُ العاشقینَ لها وقودُ
    عشق را آتشی شعله ور یافتم که
    قلب های عاشقان برایش همچون هیزمی بودند

    فلو كانت إذا احترقتْ تَفَانتْ
    ولكن كلّما احترقت تعودُ
    پس اگر این قلب ها بسوزند، تباه شوند و فانی
    اما شگفتا که هر باره که به غایت سوختند، این قلب ها از نو بازگردند!

    كأهلِ النارِ إذ نضجتْ جلودٌ
    أعیدتْ - للشقاءِ- لهمْ جُلُودُ
    همانند اهل دوزخ که چون پوست هایشان همه سوخت
    بهر رنجی بیشتر پوست جدیدی از نو برای سوختن به آنها دادند!

    قیس عامری(مجنون)


    ادامه مطلب


  • نظرات() 
  • نوع مطلب :یادداشت ها ،
  • تو، او ، من

    چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!
    و اکنون که در حال اتمام است..
    برای آنکه تنهاییم را عیان نکنم نیاز به یک "تو" دارم. خود را به دو نیمه تقسیم میکنم؛ سویی را "من" و سوی دیگر را "تو" می نامم. دز این برهوت چقدر دلتنگ یک "تو" هستم. یک ضمیر مخاطب که با غیابش مبدل به "او" می شود.
    او رفته است، او غایب است، اویی که اکنون درست نمی شناسم، اویی که یک دیوار است. یک بن بست، یک زندان است.اویی که اصلا نبوده است تا این همه باشد، اویی که حفره ی من است، اویی که این قلب من است!

    دلم تنگ آسفالت های داغ و ظهرهای آتشین شهرم هست. برای شهر من بهاری وجود ندارد. شهر من! چه نام دلربایی، آنجا که خود را پخش و منتشر و یا بهتر است بگویم متلاشی می دیدم. تکه های من آنجا گم شده اند، من های بسیار، تو های بسیار، او های بسیار ...
    رودخانه ی محبوبم اینجا در غیابت به درختچه ها خیره ام، به بادهای پریشان گاه و بی گاه، اینجا هوا با درونم یکسان است و من در این اتاق خودم را محبوس کرده ام میان خوابهایم، انبوه نامرتب کتاب هایم، میان اشیاء و پنجره ای که بسته ام تا شب را در این سکوت بهتر درک کنم و  هنوز نرسیده به صبح پرده ها را می کشم تا بدون حتی ذره ای نور تمام روز را بخوابم. اما باز هم نور گستاخ است و بیداری و خواب من همانند روحم که معلق و برزخی ست میان مرگ و زندگی!

    و رهگذرانی که می آیند و می زوند و  از آنها از چرایی و چگونگی ها که می پرسم؛ پاسخ هایشان همانند پرسش هایم گنگ و بی جهتند؛ چرا که در این برهوتی که بدان از تولد دچارم دیگر جهت ها معنی ندارند.

    من به این حال و دلتنگی برای یک "تو"، برای یک " او"، تویی و اویی که به هیچ وجه معلوم نیست کیست، معتادم!
    من عاشقم، عاشقی هستم که معشوقی ندارد و برق چشم ها بعضی وقت ها فریبش می دهند که شاید "تو" باشد، که شاید "او" باشد.


    ادامه مطلب


  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • مرگ خوب است!

    مرگ خوب است برای عزیز شدن، به یاد آمدن، زنده شدن، جاودانه شدن و خلعتی آراسته از حماسه ای که زندگان بر قامتِ نحیف و خیالی مردگانِ خویش می دوزند و سپس که بدان قامتِ بلند رشکی ژرف می برند تا مرگ خویش را با کمتر هراسی انتظار کِشند. بارها با مردگانِ خویش می میرند و گویی تنها مُردگانند که می توانند خوب درک شوند!
    مرگ خوب است، انتقامی گرفتن از زندگانیی ست که پیش پا افتاده و گم، بی طرحِ هیچ حماسه ای گذشت. مردگان می روند و این طرح را بر عهده ی زندگان می گذارند.
    جهان مردگان سخت عجیب و هولناک است، جایی که دست کِدر زمان به آنان نمی رسد و دست نخورده همان می مانند که چند ثانیه پیش از مرگ بودند. فقط مردگانند که خودشان باقی می مانند بی هیچ دگرگدیسی. آنان را در پهنای افق می بینی ایستاده اند و رازآلود که به تو خیره اند، بی آنکه تقلاّیی برای نشان دادنِ وارونه ی خود بکنند، بدون هیچ اخم و یا لبخندی، غرق در ابهامی ناتمامت می کنند.
    مدتی ست عجیب گورستان مرا فرا می خواند.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • در جست و جوی ماءمنی

    آه ای فریب زیبا
    چرا با من
    چنین در ستیزه ای
    که عاجز از فریب دادنی
    چرا؟
    به ماءمنی مرا ببر
    که تیغ ها کشیده اند
    به موطنی
    که خوش خرام
    بیاسایم درش به آنی
    در دمی

    ببین غریبه گان راه را
    که چشمانشان هر التماس را
    به پرسشی که نعره می کشند:
    ای آشنای ما چون پری
    که می نُمایی کنون چون غریبه ای
    خیره در ابعاد دیروزیم
    رو به عقب ترها،
    اینک دورترها
    که مصلوب گشته ایم هر کدام
    به میخ های یک پیشانی
    و دو چشم
    در گذشته ها به جا مانده ایم
    فراموش گشته ایم
    میانِ فراخوانی مدام
    که می پیچد به ترکه های بی رحم فکر
    به پژواکی
    چو نیلوفری
    در مرداب
    از آن بهشت های گمشده

    و کمال را که ناموجود
    به غباری، به آهی مه آلوده و
    این حسرتِ تبعید
    تمنا می کنند
    چنین زیبا چرا غمناک جلوه می کنی؟
    و حزن را که عاریتی ست مرا
    در این چشم های درشتِ سیاه
    چشم هایم سوراخ نه
    که می شوند حفره ای
    و حجاب برمی کشد به افسونِ حادثه ای
    واقعه ای در ذهن فَوّار کودکِ گمشده ای
    که تمام مرا در حُجبِ بی شرمش  
    خاموش می کند

    و یا که در خوابی بلندم
    در آغوشِ گهواره ای که پرسنده بی رمق
    به هر زاری من بدین برزخی رازی
    کدام مادر مرا که آبستن شده؟
    در انبوهِ این دایه گان که می کنند زمزمه:
    پدر در آسمان است!
    و هر دم که می پیچد به هر جرعه شیری
    عطری در مشامم از سقوط
    بر فراز درّه ای
    آرزوی مادری بی زمین و آسمان
    پراکنده من اینسان
    در انبوهِ این همه غریبه ام،غریبه ای
    و در بازتابش که نارس چنین فوار
    می یابم خویش را
    در هیچ بستری، هیچ ماءمنی

    به ماءمنی مرا ببر
    در این و آن غریبه ها،
    گمشده ها
    چرا چنین چون اُدیسه ای؟
    آه
    مادرم که است؟
    پدر را از آسمان به عشوه ای،
    اشاره ای
    به زیر کِش!
    شاید که معجزه ای
    شاید که معجزه ای ...



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :شعرها ،
  • یک نوستالژی

    اگر رو به گذشته شوم، اگر از آینده دست بشویم می توانم زمان را بکُشم، در یک جا قرار و آرام یابم و از صیرورت و دگرگونی اجباری آن بگریزم. می توانم محال را ممکن کنم و برای خود در ماءواهای دور و دست نیافتنی ثابت و بدون دگرباشی باقی بمانم. دیگر مجبور نخواهم بود خود را برای خود و یا کسی اثبات کنم. می توانم مثل یک درخت تنومند ریشه داشته باشم و بیشتر آن را در اعماق زمین بدوانم. یک مصمّم، یک ثابت قدم باشم، به عبارتی آنچه را که ندارم داشته باشم!

    اکنون را به فردا بیفکنم، همچنین امکاناتی که در پیش است را و دست از اصلاح بیهوده ی امور، اموری که مال من نیست بکشم. دیگران و تاریخ و سیاست مزخرفشان، فجایع انسانی، کثافت و خیانت و فقر و نکبت را، آینده هم آش دهن سوزی نخواهد بود آن وقت که بفهمی چیزی جز تکرار تهوع آور الگوهای نهان گذشته است!

    می توانم در یک نوستالژی غوطه بخورم و تکه پاره در زمان های از دست رفته از آنِ خودم باشم!
    همچنین می توانم برای دیگران یک نوستالژی باشم با طرح یک لبخند و دستی که از دور برایشان تکان می دهم زمانی که مرا و لبخندم را به یاد می آورند. لبخند و چشم های مشتاقی که از دور برق می زنند و سپس دستی که  مبهم تکان داده می شود به اشاره ی وداع و خداحافظی و یا فراخوان و سلام و خوش آمدگویی!
    و آه و حسرت را دریغشان نکنم آن زمان که بارشان را به مقصد آینده می بندند و بر دوش می گذارند و از کنارم می روند. آن ها را در این فکر سمج سرگردان کنم که ای کاش گذشته ها بازگردند. به آنها بقبولانم که همه چیز در گذشته است. در آنجا در آن دورها همه ی جمع ها جمعند و جاودانه بی هیچ دگرگونی و صیرورتی می زیند!

    می توانم در هیئت یک عطر، یک ترانه، یک هدیه ی کوچک، یک شعر برای آنها تصویر دور و از دست رفته ی بهشتی گمشده باشم. به آنها بگویم که قدر اکنونتان را درست ندانید تا آینده که از راه رسید در گذشته باشید و هنگامی که خود و یا آشنا و یا دوستی را به یک فنجان قهوه یا چای در امتداد یک موسیقی و سیگاری که دود می کنید دعوت می کنید، بهانه ای داشته باشید تا که خاطره ای را تعریف کنید و با نفسی عمیق، سرشار از آه و حسرت بگویید یادش بخیر!

    دوستان با طرح یک لبخند، با چشمانی مشتاق که برق می زنند و دستی که از دور دست تکان می دهم شما را به ضیافت گذشته دعوت می کنم!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نوشته ها ،
  • نامه ای به آنهایی که نیستند


    چه شادی های کوچک و معصومانه ای داشتیم، برایم ترانه ای هدیه می آوردی و من به وزن هارمونی چشمهایت شعری می سرودم در ضیافت کوچکمان، اما هنوز جدا بودیم، بسیار فاصله داشتیم چرا که فقط مجرای یک ترانه بود که مرا به بُعد وهم انگیز ضیافتت همچون یک ماشین زمان پرتاب می کرد.
    وقتی از این ماشین پیاده می شدم و چون ماری به خود و در خود نیشم را فرو می بردم، بغض هایی که تو را خبر نبود همچون حباب هایی که رودها را در خود آبستنند می ترکید و مرا در گوشه ها، در کنج ها، در خود و بی خود، از دست رفته و از دست داده مچاله می کرد. سر را در اعماقِ چاه گریبان پنهان می کردم تا هجوم بی وقفه ی روحت که تمام این ابعاد سه گانه ی نحس را گرفته بود اندوه زلالم را نبیند.

    می توانستم در آن اعماق صدای چکش های بی وقفه ی کارگرانِ خستگی ناپذیرِ دور و گم و گورِ فاصله ها را بشنوم و مه آلوده انگشت های سبابه مان را همشکل آن نقاشی روی صقف کلیسای واتیکان ببینم که بی اراده در موازات دو خط که به دیگرمان اشاره رفته بود بی آنکه به هم گره بخورند.
    ما اسیر دو خط موازی بودیم، لعنت به ریاضیات، لعنت به هر چه معادله است وقتی این زندگی نمودِ نامیمونِ این اصل ناگفتنی ست: که هیچ چیز گویا سر جایش نیست، اما هست!
    لعنت به مرزها، لعنت به همه ی آن ضیافت های دروغین، آن ضیافت هایی که در گذشته ها پرسه ها زدیم و قوانین زمان که جور دیگری می شد وقتی تو می خواستی، وقتی که تو بودی.

    اما نه، می بایست که این ها همه می بودند، این مرزها، تا تو ارزشمند باشی، تا قادر باشی در فواصل نوری از این دریچه ای که بازگشوده ام بدرخشی، سو سو بزنی و فقط خاطره ای برای آینده ام به جا بگذاری و من به هر ترانه ات، به هر نتی که شنیده ام در دامان ابدیتی گذرا پرتاب شوم. تا خامی و زمختی کلماتم به انحنای براّق و بُرّنده ی چشمهایت، چشم هایی که هرگز درست ندیده ام و درشان که محو و گم و گور نگشته ام سیقل بخورند.

    کلمات هم منحنی و براّق گشته اند، اما اکنون در ابدیتِ ماندگار درد، گاهی بُهت و گاهی ضجه را دریغم نمی کنند، به هر حلولِ تو در این تقویم، در این چشم های بیگانه، در این کتاب های ناخوانده، در این فلسفه های نارس، در این خلسه های خالی و بی محتوا که مرور می کنم و چه خالی و بی محتوا که خیره ام، به دوردست ها در ضیافت هایی که نیست و در تقه های آناتِ آن بهشت ها، در طرح های چند لبخند که گم شدند و از دور دست تکان می دهند!

    گویی که کار من فقط مرور فقدان هاست، فقدان تو، رو به عقب تر فقدان کودکی ها، نشاط ها، دوستی ها، پا برهنه به دنبال توپ پلاستیکی روی آسفالتِ داغ دویدن ها، هدیه های کوچک و کمال های اکنون ناموجود جهان!
    اینجا من دلم تنگ است، مثل همیشه بسیار تنگ است و این همان احدیست که از آن برایت همیشه دم می زدم، اگر یادت باشد، که یادت نیست چرا که فکر می کنم خواب ها خواب دیده را به یاد نمی آورند.
    اما اگر هم به یاد نیاوری اکنون و بعدها من باز هم دلم تنگ است، آنقدر که گویی نمی توانم درست نفس بکشم در یاد معطّر این همه فقدان و خواب ها که دیده ام.

    وقتی تو نیستی
    وقتی که آنها و اینها، همه نیستند ...



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :یادداشت ها ،


    • کل صفحات:3  
    • 1
    • 2
    • 3
    •   

    از مرزها خواهم گفت و از چگونگی فرو رفتن نیش هایشان در جانی که می خواهد فرایشان ماءوایی برگزیند.
    اینجا که هیچ کجاست سخن از بی موطنی، بی رنگی و بی نشانی ست و نامه هایی از این دریچه ی تنگ برای رنگ ها و نشان ها
    شاید در تبعیدی ابدی ...

    عبدالله محیسن


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :