چگونه می توانم خود را از چسبناکی و سماجت این بستر وارهانم؟
حتی قادر بر این نیستم مورچه هایی که اطراف جسدم پرسه می زنند را بکُشم و یا دور کنم. حتی نمی توانم این قلم را بر این خط ها درست نگه دارم. نمی شود از تنهایی قصری با شکوه ساخت و بدان افتخار و مباهات کرد. از طرفی هم تنها هستم و به تعبیری در ابتدا به سبب رازآلودگی و جاذبه اش آن را انتخاب کردم و بعد از آن همان انتخاب بود که مرا انتخاب کرد!

جبران در نامه ای به معشوقه اش می نویسد: "چرا نمی توانم بر روی این زمین با کسی دیدار کنم که همچون عیسی ساده و مهربان باشد؟"
این دلیل خوبی برای تنهایی می تواند باشد، چرا که فکر می کنم چنین انسانی نمی تواند در نزدیکی های هر کسی حضور داشته باشد. انسانی که توانا بر این باشد که دستش را چون به سویت دراز کرد بی ارداه دستت از گریبان بیرون بیاید، آن را گرم فشارش دهد و بدین سان آن اشتهای سیری ناپذیر برای زندگی، برای کشف ناشناخته ها را درت زنده کند، آن ستیزه جویی کودکانه را و چون سیلی مهیبت گرداند که بی توجه به ناهمواری راه، راهش را بیابد، آن را هموار کند بلکه خود راهش را بسازد بی آنکه برایش مهیا گشته باشد.

چرا نمی توانم از تعلیق زندگی، از تعلیق مرگ رها گردم؟
به بستر و خواب های رنگ پریده اش بر می گردم، چنین انسانی نمی تواند وجود داشته باشد و چنین معجزه ای نیز هم و یا هست و من از آن بسیار دورم، شاید میلیون ها سال نوری پیش از تولدم رفته و یا پس از مرگم خواهد گذشت، آندم که اینجا جز ویرانه ای از توده ی گاز و بخار و سنگ های پراکنده نباشد، نتیجه اینکه او حتی نمی تواند انسان باشد.