چه قراردادهای مضحکی دارد انسان، زمان را از کلانی اش می گیرد، ابدیت را و سپس خرد خرد به هزاره، قرن، دهه، سال، فصل، ماه، هفته، روز، ساعت، دقیقه، ثانیه و با آمدن تکنولوژی صدم ثانیه مبدل می کند!

و خرد خرد می کند تا آنجا که لفظی باقی نمی ماند و آدمی می ماند و باز ابدیت. ابدیت تکرار، ابدیت بازگشت و همه ی این عجز و لابه ها که خود را در این خرد خرد کردن ها به نمایش می گذارد برای من باز چیزی نیست جز آسوده کردن خیال، جز در جست و جوی مامنی بودن، حتی در خیال، در خواب، در وهم و آدمی به باورهای گرما بخشش زنده است تا سکته نزند از فشار آن افقی که بر سینه اش فرو ریخته و دنده هایی که در شش هایش فرو رفته... و همه و همه ی اینها هر چه بیشتر بهتر، هیزمی می فراهمد بیشتر برای بر افروزی این شعله های گرما بخش!

آفتابی خواهد رسید، معشوقی، شغلی پر در آمد، خانه ای، فرزندی، یخچالی، بردن تیم مورد علاقه ام، کتاب های ناخوانده و یا نیمه تمامم، دوستانی جدید، مکان هایی جدید، باز پذیرفته شدنی و ... در یکی از همین روزها و دیگر عصر جمعه سخت نخواهد بود، گرمای وحشی شهرم در تابستان همچنین، دلتنگی ای نخواهد بود، همه چیز بهتر خواهد شد و لاجرم اکنون، این اکنون ملول و در خود پیچیدن های ابدی ام چون مار، این نیش هایی که لاجرم در خودم فرو کرده ام و ... همه به اتمام خواهند رسید و من در افق با همین سینه ی تنگ و آغوش باز و فراخ، ابدیت را با خیال راحت نظاره خواهم بود، کنار نخلستان، با صدای فاخته گان، نجوای کودکان دور دست تر از نهر مقابلم و این کتاب و خطوط و پارگراف هایش، این دفتر و قلم و باز هم خطوط موازی اش که هنوز امیدوارم در آن ته افق به هم بچسبند، به هم برسند و قصه ی انشقاق و پاره پاره گی و شرحه شرحه گی شان همچون یک فیلم هندی تمام شود.

آه من سخت خسته ام، آنقدر که توانایی انتظار، آنقدر که چشمانم سوی دیدار آن افقی که خواهم دید را ندارند. من سخت بیمارم و خرد خرد گشته ام از بس که خرد خرد کرده ام همه ی اینها را مثل سبزیی که مادرم برای خورشت یکی از ظهرها آماده می کرد و من هی خیره به دستان مادرم، به چاقو، به سینی بزرگ، به سبزی هایی که با خود می گفتم چرا خرد کردنشان تمام نمی شود. دوست داشتم هر بار فرو آمدن چاقو بر سبزی ها را بشمرم و بدانم اینکه با چند بار فرود آمدنش این قصه ی خرد کردن تمام می شود، اما حسابشان همیشه از دستم در می رفت و تسلسل اعداد که به همین شکل و شکل های دیگری مثلا در شمردن ستارگان و یا هر علف چمن زار، مرا در حیرت فرو می برد و این چنین بود که با ابدیت آشنا شدم، آنجا که حوصله ام سر می رفت از شمردن، خرد خرد کردن همه چیز، از کثرت، از طبقه بندی و در قالب ریختن همه چیز!

من فکر می کنم مرده ام، نه یکبار که بارها، و چون حوصله ی شمردن ندارم، می گویم که به طور ابدی بی نهایت بار مرده ام و همچنین در باب خستگی، در باب عشق، لبخند، گریستن ها، صبح ها، ظهرها، عصرها، غروب ها، شب ها، ساعت ها، دقایق، ثانیه ها. من بی انتها بوده ام، خسته هم بوده ام، بی خواب بوده ام، بیدار بوده ام، هشیار و چشم ها باز و فقط بی نهایت در همه ی اینها پلک زده ام و همه شان را خواب تعبیر کرده ام، رویا، تا بیشتر از این احساس خستگی و فرسودگی به من دست ندهد و ریاکارانه تو را، او را، خود را، آنها و همه ی ضمایر و همه و همه ی اینانی که درم از ازل بوده اند را تحمل کنم، ابدیت را تحمل کنم و لبخندی بزنم، قاه قاه جلوی همه ی اینها، جلوی ابدیتی که خرد خرد کرده ام بخندم و در آن شب های مسکوت مانده، های های بگریم، بی نهایت بار از جنایتی که در قبال ابدیت کرده بودم.