افعال همیشه معطوف به چیزی یا به کسی هستند. البته کسی بودن متمایز از چیزی بودن نیست، بلکه می توان کسی را به مثابه ی چیزی گرفت. هر چند که این نگاه در کل در تعارض با نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان است. به هر حال نوشتن هم از این قاعده مستثنی نیست و من دیگر معطوف به کسی یا چیزی نمی نویسم. خالی از هر انگیزه و امیدم!

اما شاید که دروغ می گویم، برای آنکه هنوز زنده ام و نیز هم برای این زنده بودن طرح و نقشه دارم. اما این انگیزه بیش از هر چیزی ترس است. ترسی که نمی گذارد بمیرم و از طرفی نیز پتک آینده را محکم تر که بر سرم در کنار گذار آنات زمان، می کوبد. در این چند روزه بیش از همیشه به مرگ و جدا شدن روح از بدن(اگر روحی در کار باشد) فکر کرده ام. ممکن است مرگ همچنان که گفته اند شبیه به خوابی باشد که می بینیم. گویی که درش همه چیز گذشته است و رخ داده و آینده ای در کار نیست که متاثر از گذشته،  برایش طرح و نقشه های جدید برای تغییر ریخت. بی شک این تصور از مرگ که تحت تاثیر مذهب است بسیار دهشت آور است آنجا که با تصور کمال همراه است، آن زمان که به زعم خود فاقد هر نوع کمالی تو را به جهانی عاری از شدن می برند. با فعلیت یافتن ناقص استعدادهایت، در حالی که پیش از آن به تو برای فعلیت بخشیدن به این استعدادها فرصت داده شده است، بی آنکه نظرت را در این باب که آیا می خواهی به نبرد قوه و فعل و شدن تلخ این جهان وارد شوی یا خیر، پرسیده باشند!

به هر حال علی رقم اینکه فلسفه می خوانم، اما حماقت است اگر بگویم و یا کسی در مقابل بگوید که ذهنت را از این مفروضات خالی کن؛ چرا که خواه ناخواه در هر نگاه و تفسیر هر پدیده ای آن هم مانند مرگ، مفروضات از پیش داده شده، نقش دارند. حال کسی می خواهد از روی تعصب تفسیرش از مرگ را بی طرفانه و علمی قلمداد کند، مشکل خودش است. تنها می توانم بگویم که علی رقم همه ی تلاش ها و در نتیجه ی صادق بودن با خودم که کنار گذاردن این مفروضات، کاری غیر ممکن است، هر چقدر هم نامشان را عوض کنیم و به آنها نام ها و فرمول های باب شده در علم بدهیم. به هر حال شاید می نویسم تا که از همهمه ی همیشگی ذهنم بکاهم و این حیات شلوغ را به عبارتی خلوت کنم. و چگونگی این مرگی که خواهد رسید و به تمام این طرح ها که رشخند خواهد زد را برای خود و یا یک دیگری گزارش دهم. اما به واقع دیگر درست نمی دانم که آینده و گذشته چه معانی می توانند داشته باشند وقتی نگاهی گذرا به تمام این حال های بی دوامِ این جهان و این شدن که همگی به حافظه و ذهن من تقلیل پیدا می کنند، می کنم، بی آنکه بدانم و با آنکه بخواهم خود را در جست و جوی آن ماوای همیشه نابود می بینم!

میلی که هیچ گاه به آن قله ی ارضا نمی رسد و مدام که فقدانی را با خود یدک می کشد و انگشت سبابه اش را بی آنکه بداند به کجا، روبه جلو اشاره می دهد. از طرفی تامل در این باب هم و دیدن آن انگیزه ی نهان در پس همه ی خواسته ها، زندگی را زجر آور می کند، طوری که مدام از مرگ و از مرگ به زندگی در حال تردد می شوی. آن هم در خود مرگ یا زندگی، بلکه مدام در حاشیه و مرزهای آن قرار می گیری. نمی دانم، در تمثیل ها گم شده ام!

 

چه کسی گفته که کارکرد تمثیل ها فقط برای تقریب حقیقت به ذهن، وجود دارند؟ آنجا که جز تمثیل برای گزارش آنچه فی نفسه داریم، نداریم. نیچه می گوید: «حقیقت چیزی نیست، جز لشکری متحرک از استعاره ها»

نه! شئ فی نفسه ای به نام حقیقت در کار نیست. هر چه هست همین است که بر سور خود را نمایان می کند، نمایان کرده و اینکه «نمایان خواهد کرد!» آن نویی که هر بار بر تارک این افق می درخشد، چیزی کهنه بوده که در هر تمثیل و تفسیر، بخش نادیده اش را هویدا می کند. شاید این همه ی تمایتی باشد که از پیش بوده است. دوری که به یکباره درش آدمی خود را مبتلا می بیند و یا آن دوگانگی که بر بستر بی بسترش این همه هذیان بدون اینکه بخواهم ارزش گذاری کنم ایستاده.

آن میل به ثبات، در خودِ کشف این به زعم من هذیان باز هم خود را نشان می دهد. میل به اینکه همه ی اینها باز در تصوری واحد خود را باز می گنجانند مشهود می شود و این تصور همراه با متناقضش، یعنی همراه با چیزی از خودش بر علیه خودش، در ذهن به عنوان توجیه این همه تنوع و اختلاف نمایان می شود. اگر پیش تر و پیش تر بروم همین دور و تسلسل ادامه می یابد و با آنچه که هست، فقدانی ابدی می بینم. این ماهیت دوپاره ی بشری و یا فرافکنی این صفت و خصوصیتِ "من" به کلیت بشر!

به هر حال "من" چه به عنوان یک ذهن عام بشری و چه به عنوان یک جزء از این صیرورت و تنوع اذهان، در تلاشی مشابه تلاش باستانی پارمنیدس، از خدایان، یقینی را در حال طلب هستم. یقینی که بتوان با آن و بر آن، بر این دریای بی یقینی، همچنان برانم؛ "مابعدالطبیعه" به عنوان صفتِ تلاشی اجتناب ناپذیر از سوی ذهن بشری، چنان که کانت می گفت. اینجاست که کانت بواسطه ی کشف خود، فرمان ایست را در این هنگام که من به عنوان یک انسان و خاصیت اجتناب ناپذیر ذهنم، در غفلت فراروی هستم، فریاد می کشد:

ایست!

بس است، ما همه خسته ایم، از مرور این دورها و این راه رفتن در این جنگل. این پیرزن(مابعدالطبیعه) خسته و فرطوط را آرام بگذار!

دکارت می گفت که اگر در جنگلی بزرگ گم بشوم، تا آخر فقط در یک جهت گام برخواهم داشت تا بدین وسیله از حداقل یقین که همان اشتباه بودن این انتخاب است، آگاه می شوم و چون یقین پیدا کردم که این راه اشتباه است، خود آنمن غنیمتی خواهد بود که دوباره این راه را نیایم و جهت دیگری را برای یافتن مسیر درست انتخاب کنم و پس از آن شاید جهتی دیگر و دیگر ..!

اگر این گونه بنگریم، چیزی که عایدمان می شود این است که تمام راه های رفته ی آدمی تا اکنون در این جنگل برای کشف یقین و حقیقت، جز شناخت جهت های نادرست و اشتباه نبوده و بدین ترتیب چقدر جهت ها و راه های نادرست که برای کشف باقی مانده است؛ به این معنی که ما بطور اشتدادی به جهل خود در هر انتخاب جهت و راه، عمیق تر پی می بریم یا همان الگوی سقراطی!

اما کانت باز فریاد می کشد: بس است، ما همه خسته ایم از مرور این دورها، از این راه رفتن در این جنگل آن هم در جایی که جهت ها کم کم با هر التفات درش بی معنی می شوند. وسط جنگل یا جهان کجا می تواند بود؟ آندم که هر نقطه را می توان وسط جهان فرض گرفت، وقتی که می توان بی نهایت مکان و زمان بلقوه در ذهن تصور کرد و آنها  را فرا مکان و فرا زمان پنداشت. بس است من خسته ام!

اما مابعدالطبیعه به عنوان صفت تلاشی اجتناب ناپذیر ذهن من، توجه و التفات اکنونم را باز درهم خواهد کوفت. این کودک دیوانه و فرا رونده و بازیگوش، خستگی را نمی فهمد: جهان به مثابه اراده و تصور، جهان به مثابه اراده ی معطوف به قدرت، جهان به مثابه یک حرکت ابدی در تقلای خودآگاهی، آتشی جاودان، خلقی مدام، اندیشه یک خوداندیش و ...

اکنون می توان گفت که مابعدالطبیعه نه تنها یک پیرزن فرطوط، بلکه کودکی دیوانه و بازیگوش است و این منِ بشری ست که به منزله یک پیرزن، هنوز مادرانه بازیچه دست این کودک است، بی آنکه قادر بر این باشد تا کودک را مهار کند و یا از عشقش به این کودک، بکاهد؛ بدین سان با تامل بیشتر در یک دغدغه ی شخصی نسبت به مرگ، زندگی و حقیقت، این دغدغه را جهان شمول می کند؛ چنانکه اگر لایب نیتسی بنگریم، با شکافتن هر موناد به عنوان یک جزء، این جزء راهنمای کل آگاهی ما می شود. به عنوان امکانی که شاید راه رفتنمان در این جنگل را از حالت ملال آور خارج کند و برایمان معرّفی باشد به امکان های دیگر!