خوشحالم
چه بیهوده خوشحالم
خوشحالم از این که بیهوده است
خوشحالی ام!
لبخندی از رضایتْ اکنون
چرا که پایانِ جهان را می بینم
نه تنها پایان
که آغاز را ...
اینجا
این آن
یا نقطه
یا که نقطه ها
نمی دانم
بیرون و هم در زمان!
در این افقِ سرد
چشم اندازِ هم جنایت و هم شفقت را ...
زمستان که جولانگاه کلاغان است
و بهار و نغمه های گنجشککان
خواب و بیداری این سپیددار بلند
این چمنزار
و خاموشی ها
تنهایی هایی که دیده اند

ویولونی که هماره نواخته می شده
در تمام فصول
در تمام قراردادهایی که بهشان ایمان آورده ایم!
نوازنده اش آنتونیو نامی ست
و مدعی ست که صدای خدا را
در می آورد!
مرده است یا زنده؟
نمی دانم

خوشحالم
از ندانستن خویش
و ایمانم
که در هم شکسته شد
در شبی گرم و عرق ریزان
از اختناق و شرجی
در تابستان
به آرزوی پاییز
رو به آسمان
فریاد کشیدم:ببار اگر كه هستی!
ببار
آه ببار ... و سفالینه ی ایمانم
که تَرَک خورد
به برق و رعدی که برادرِ كوچکترم
در صافی آسمان شب دید و اکنون
خوشحالم
از ایمانِ بدین درهم شکستگی!
بسان آن طبری که دیگر
در دستانِ من نیست
چرا که من
آن روز که همه
به دشت
برای رقص و آواز و بوسه
برای شکرگذاری
رفته بودند
در خلسه یِ شهر و معبد
طبر را بدست بزرگترین بُت
گماردم!
و گفتم که اکنون
تو مرا در هم شکن!

خوشحالم که مرا
در دل برجی از آتش
پرتاب خواهند کرد
آه چه شعفی خواهد بود مرا
آندم
آنجا
که میان زمین و آسمانم
با این فکر
که آتش به آنی
خاکسترم خواهد کرد!
دودی پراکنده همچون جهان
و بهشتِ سرد را سپس
همچون همین افقِ سردی که درش نظاره ام
خوشحالم
از بازگشت به خانه
از وانهادن و ترک گفتنِ خانه
در خانه!
و انبوه چشم هایی
که از پشت سر مراقبت هستند با اشک!
از رفتن و باز رفتن
از خانه به خانه
ملاقات ها با لبخند!
و نیز خوشحالم
از نفهمیدنِ این همه
نفهمیده شدنِ این همه
و کج و معوج
در این همه آینه
پدیدار شدن

چه فکر نازکی ست
نجات بخش
فرح بخش همه اش بسانِ اینکه هماره در این شعر
هذیان وار
در این نجواها و صداها چون پژواک
بودن
در رفتن، آمدن
و چه باریک این همه
چه روشن
گم و گور که یافته ام
در این آن
در بودن
و تاریک
و باز هم که روشن
به سلامی که به یکباره
خویش را در انبوهِ این همه دیگری
با لبخند
و ویولونی در دست
بیابم!