رفتم بیرون تا سیگاری در حیاط خوابگاه بکشم، چند برگ خشکیده در این حین نظرم را جلب کرد تا که بعدا از آنها به جای برگه به عنوان نشانه در میان کتاب هایم، استفاده کنم.

 

کافکا در پایانِ یکی از نامه هایش از کبوتری نام می برد که در کتاب مقدس از آن یاد شده و آن را به انسان تشبیه می کند که این کبوتر از لانه ی تاریکش بیرون زده و اکنون چیزی نیافته و سپس به همان تاریکی باز می گردد. همانند همیشه کافکا طوری یاس و دهشت این عالم را به تصویر می کشد که به واقع برایم لذت بخش است. بسیار ساده با این دهشت کنار آمده، با ضعف هایش، با خوره ها و دردهایش!

من هم در نیمه های این شب سرد، برای سیگاری بیرون زدم و به اتاقی که چراغش را خاموش خواهم کرد باز گشتم. به همین سادگی می تواند زندگی و مرگ رخ دهد. بیرون زدن، چیزی نیافتن و سپس بازگشتن!

در دل این رفت و برگشتِ من، زمان شاید به نسبت موجود زنده ی دیگری بیشتر طول بکشد، اما در این بُعدی که من درش گرفتارم، تمام رخدادهای آن موجود زنده ی دیگر به همین بیرون زدن و بازگشتنِ من خلاصه شود. از طرفی هم می دانم خواهم مُرد، و شاید در هنگام مرگ، تمام اتفاقاتِ زندگی ام همانند چشم بر هم زدنی به بیرون زدن من از زهدان مادر و سپس در گوری تاریک تپیدن خلاصه شود. زمان از این بازی ها زیاد دارد!

 

برای همین برگ ها را جمع کردم و در میان کتاب ها خواهم گذاشت، تا یاد چنین شب سرد و تاریکی در میان انبوه شب های سرد و تاریک دیگر، مشخص تر و برجسته تر باشد. روزگاری خواهد رسید که ناچار پیر خواهم شد، هر چند اکنون احساس پیر مردی را می کنم که ناچار است، تا یک ماه دیگر همچون یک کودک دبستانی درگیر مشقت و محنت امتحانات پایان ترمش باشد. در واقع اگر انبوه این قراردادهایی که باورشان کرده ام و طبق آنها دارم عمل می کنم نبود، می رفتم در پارکی و با چند پیرمرد شطرنج بازی می کردم و از آنها در باب نوه هایشان می پرسیدم، در باب خاطراتشان از جنگ و انقلاب و این جفنگیات. چنانچه بارها در این شهر با پیرمردان هم صحبت شده ام. در آن حین که گوشه ای از خیابان به همراه موتور عجیب و غریبم پارک کرده بودم و داشتم توی افکارم به دنبال نخ دود به آینده و مرگ  می رفتم. سلام می کردند، سیگاری در خواست می کردند و سپس به بهانه ی پنج دقیقه سوال پیچ میشدم!

- اهل اهوازم

-عجب من هم اهواز بودم!

زمان(جنگ یا انقلاب)

راننده بودم، از گمرک جنس ته لنجی می آوردم.

آن سالی که فاو را زدند!

اندیمشک بودم، پسرم آنجا سرباز بود!

یک همکلاسی آبادانی داشتیم!

هم خدمتی آبادانی که با لهجه ی شیرین می گفت

آبآنِ اوردی؟ (آب ها)!

 

به هر حال نمی خواهد بیش از این دلیل و مدرک بیاورم که پیر مردی هستم و روحم چون کبوتری بارها از این و آن اتاق تاریکی که ساکنش بوده ام بیرون زده برای کشیدن سیگاری و سپس بازگشته. شاید همه چیز هم به همین سادگیی که کافکا در باب مرگ و زندگی گفته نباشد. شاید زجر آورتر باشد وقتی که بفهمی این کبوتر به مثابه ی روح جهان که خود را به نحوه های مختلف و متفاوتی از جمله در کالبد من و تو،این گیاهان و نباتات، حیوانات و اشیاء پدیدار ساخته، دچار جنونی باشد که با آنکه میداند آن بیرون چیزی نیست، فقط به خاطر آنکه معتاد به سیگار است، بارها و بارهای دیگر بیرون می زند و سپس باز می گردد!

 

اینجا وضعیت مهلک تر به نظر می رسد، اما شاید من دیگر جان سخت تر از این باشم که نتوانم با دهشت این بیرون زدن و سپس بازگشتن به اتاق تاریکم کنار بیایم. پس ناچار برای کشیدن سیگاری دیگر از اتاق بیرون می زنم!