چرا گذشته چنین شادمانه است؟ شاید از این رو که درش اتفاق خاصی رخ نداده است. شاید همین شاید اتفاق خاص آن باشد. اتفاقی که هم اکنون و در آینده رخ خواهد داد:
بزمی برای اشتیاق های نارس!
چه پاره پاره گشته ام، یا اینکه گشته بودم. گذشته شاید غیبت اموری است در اکنون. غیبت کسانی و چیزهایی؛ کسانی و چیزهایی که در طول زمان رنگ عوض می کنند و رنگ باخته به نظر می رسند برای جاذبه ایجاد کردن با مرموز و دور از دسترس نمایاندن خود.
اکنون کسانی و چیزهایی هستند و روزگاری خواهد رسید که نخواهند بود برای آنکه گذشته را شادمانه نگاه دارند. برق چشم هایی که اکنون نمی بینیم و چون به گذشته درپیوندند، بیمارگونه به آنها التفات می کنیم، بازشناسی شان می کنیم؛ شناختی که در اکنون فاقد آنیم و به گونه ای مرموز تنها همراه نگاه به گذشته هاست که به فعلیت می رسد.
هلدرلین می گوید:
"من به گشت و گذار در گذشته ها رفته ام. راست مثل خوشه چینی میان کاه بن ها، بعد از آنکه دهقان، زمین را درو کرده است."

تنها چیزی که از گذشته در اکنون و اکنون های بعدی می ماند، خوشه هایی است، خرابه هایی است که از چشم دهقان، اینجا و آنجا برای دلالت ها به دور مانده اند. و درباره ی فصلی سخن می گویند، فصلی که چند خوشه نداشت، چند درخت پژمرده ی رنگ پریده، چند ستون، بلکه انبوه و تراکمی از اینان بوده است. گذشته انبوه و تراکم است. اوضاعی از ابهام و بی وضوحی. انبوه و تراکم چیزهایی که اکنون غایبند؛ تنها چند خوشه برای دلالت بر غیابشان. انبوه و تراکم چیزهایی که اکنون هستند اما قادر به دیدارشان نیستیم، چرا که واضح و بدون ابهام به نظر می رسند بدون هیچ رازآلودگی ای. گذشته محصول یک کوری است، یک ناتوانی ذاتی، و همچنین میلی که به طور طبیعی هیچ گاه ارضا نمی شود. میلی که جهان را در شکل یک ویرانه با چند خوشه، خواستنی تر می کند.