جمع خواهم کرد
همه اش را
همه ی دوستت دارم ها
همه ی آنچه را
که بیهوده گفته شد
 
از میانِ کوچه ها و
تپه ها
تا آشیانِِ آن پرنده ها
و نیز هم آنچه می گذرد
در آسمانِ این شبِ  قطبی را
 
تا فراسویِ این کهکشان
سوی ها را
تا  کرانی دگر
بی کران
آنجا که  سیه چاله ها
مغاک منند
 
تا آغازِ جنجالِ زمان
به آنی
خواهم رفت
و با آن ها باز خواهم گشت
 
باور نخواهی کرد
میدانم
و این جهد  ناتمام را
به ریشخند
خواهی گرفت
به افسونت
 
خوب می دانم
تماماً که یک ناممکنی
و این همه گفت و شنودم
با  تو ای ناممکنِ  من
باز ناممکن
در جست و جوی  آن
چه بیهوده سر کردم اما
باز ناممکن
هر آنچه درش به سر برده ام تا کنون و
می دانم بعدها ...
 
گونه هایت را بوسیدن
و دست را در نوازشت
باز یازیدن
ای تو آن حریر دردی
که خوش قبا
برآماسیده ای بر من
 
بر آشفته کن تو این جمع های مُنوَّر
چو ابری در بهاران
بیا باز یاغی وار
بیا جار زنان
 
سیل را که آبستنی از من
و جلوه گر کن ای تو
آن تاریکی های مُنقَّش
باز بر این صفحه های دروغینِ نور
 
و مشتاقت کن بیهوده مرا
و سرما را برافروز باز ...
ای جانِ ناهموارِ من
چگونه است
چون  گذر می کنی
خطی از شکاف ها را
بی وقفه
 
فریاد فراق را که جار می زند ؟!
که آغوشم اکنون
بر آغوش تو می چرکد
به بیهوده گی
 
این نهان
 
چه پیدا
چه واضح این ناممکن
که منم
که تویی
که اوست آن نام اعظم