دردا و دریغا از این واقعه ها
که من، پیامبری
به جا مانده ام
بر عرصه یِ ناهمگونِ دیروز
و یا فردا
و یا خبری در تردُّدِ تردیدم
اعجازی نارس ؟

نمی دانم اما
من نیستم
جز وهمِ بی بُعدِ واقعه ای
واهمه ای
شاید!

و نیز هم باز غوطه ای به دیگر شایدی، شاید
به سلسه ای روان و بی فرجام

و باز هم من نیستم!
شاید اما 
ویرانه ای ویرانه
که ذهنِ مشوَّشَش،
میان خِشت و آجرها و این صقفِ فرو افتاده
مرورِ سایه ها و
پچ پچِ
گاه و بیگاهِ
قافله هاست ...