از شهر که بیرون زدم نخلستانی در دور دست مرا جیغ می کشید و افق چشم در چشم من که خالی می شد. حصاری از خلاء به یکباره احاطه ام کردو در آغوش کشید، فقط می دانستم که بایستی سینه ام را می دریدم و آنچه درش بود را بر گستره اش عاریت می دادم و این بار این افق بود که مرا آرام می مکید.

بیایان هرز می رفت و گوشه ها در کنایه ی اوهام گویی که خواب دریا می دید، دشت نیز به همبن منوال در عطش می گریست و رمه ای سر گردان و سگی که ول برای خود می چرخید و رمه را که گویی به امید گرگ ها رها کرده بود. در این سو نیز نهری با تقلّا و امید خواهش مرداب داشت!
صدای خواب را می شنیدم که مردمان ده در بعد از ظهری لخت از کسالت و غبار درش لمیده می غلتیدند.
نخل ها اما آراسته در فراوانی و نیز نبود دختی شرمگین که خوشه های شیرین را به عشوه ای چشم در چشم نخل از جا برکند.
اما شگفتی از این بود که به یکباره در سمت چپم انبوهی از پرندگان دریایی را می دیدم، با خود گفتم که اینان را چه امیدی ست که هجرتی را از اقیانوس تا بدین بیابان آغاز کرده اند؟

کم کم در انتهای افق دریایی خونین را می دیدم، آنجا که سینه خیز از زمین خیز می گرفت و خود را به آنی بی تامل که می آغازید و در هر سو خود را که می پراکند. 

خورشید بی رمق می شد
باد ایستاد
قلم ایستاد
 
پیامبر آمد
"سلام" کرد

و جهان "دشنام" شنید!