چقدر با جهانی که درش هستم احساس بیگانگی و غریبگی می کنم. غربت، این حس آشنا آنقدر که بر وسعت عدم هایم می افزاید و بی رحمانه جایم را که بر عرصه ی این تنگنا تنگ تر می کند و خون افقی که درش به نظاره  نشسته ام را به درون سینه ام می مکد و می بلعد و بی هیچ مقاومتی از سوی من به بُعدی دیگر که پرتابم می کند، آنجا که همه ی اشتیاق های عقیم عالم مقیمند. حس غربت همراه است و متصل به حس له شدگی و مچالگی و این بار در بارها، در ابدیتی از تکرار، بسیارعبوس تر پوست صورتم را کج و معوج در آینه ی اشتیاق ها منعکس می بینم. انعکاسی از چاه های گود و خشکِ کاسه ی چشم هایم که همه در اشتیاق لبریز کننده ی چشمانت خشکید.

با این همه اشتیاقِ عقیم چه باید کرد؟

چرا که در این بُعد نه مرگی فرا می رسد و نه زندگی نیز تو را فرا می خواند برای من و نه من را نیز برای تو. جز تبعید و تبعید، رو به عقب به آغاز جهان، به آغاز نامیمون زمان همچون اسبی که سردار شکست خورده ی جنگی را برای مجازات به دُمش بسته اند و بر روی خاک و خون برای رُعب و عبرت  جنگجویانش به نشانِ تاییدی بر آغاز فتح می کِشند. تو هم هماواز این هلهله ای، هلهله ای که برای پیروزیِ رقیب و یا به نشانِ شیونی بر جانِِ در حالِ از دست رفتنِ سردارت که سر می دهی در بازگشتی ابدی!

در بازگشتی ابدی، چقدر غروب ها و طلوع های این چنین مخوف دیگر برای مرور این شکست باقی مانده ؟