وقت پرواز است ای چکاوک
که نه آواز
و نیز وقت شمشیر است ای قلم
که نه روایت

دیر وقت است ای صبا
تو برو
به جولان شب هنوز
و فراخوان

فراخوان مرا
مولای من
در این های و هوی تهی
جز تو کیست به ناله ای مست
به هستی که می سراید
نیی چون تو محزون
خفته آرام که می روی
میان این بیداران!

آه مولای من
چقدر که از فراخوان تو می هراسم
به دست خشکیده ی پدرم
در خود که فرو می ریزم
آنجا که فراخوان تو
رعشه بر ارکان ناسُست هستی می اندازد
تنها می توانم
اشکی
خشک شده نثارت کنم
و همسان خاکستر
عاجز که از درک ابعاد توام
و بدین زمزمه های نارس
چو حافظ محزون
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

روزها غریبه بی فانوس که می چرخم
نه من که آن پیر دیوانه نیستم
آنجا که آواز سر می داد بر دوام
در شبی جان کاه
که روزش نامیده بودند
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
چرا که دیو و دَد به آشکار
در این صبح های ناخجسته منم

آه مولای من
تو مولای من نیستی
تو مولای ناخجسته گان
که نیستی
تو مولای شرمساران
که نیستی
که شرم را من نزیسته ام
که آنم
آنجا که اینان از سروری می گویند
و خود که بنده ی فرومایگان گشته اند
در مسخی شگرف
آه و ناله می کنند:
چه نا مربوط حالی که دارد این آشفته مجنون
روز او نیست و این مفلوک
در تب و سوز چه هذیان ها که می سُراید

و فاخته آرام در امتداد سرخ غروب
که جیغ بر می کشد :
همه ی روزها
روز توست
و بر گستره ی همه ی زمین ها
که خون توست
و هر چه تراژدیست در عالم
نمایان به مرور نام توست

ای امال روح شاعران برای جلوه در قلم
و مُصَفّای وحی
که از دالان آواز تو گذشت
ای امال همه ی گوش ها
برای نواختن در برشان
چگونه است که با چون منی مدارا می کنی؟

ای غرقابه ی خون
ای عشاق تو را اشاره
ای بنده تو را
هر چه ناموس در هستی ست
روزها به انکسار شب که درهم شکسته شدند
و امواج بلا بر من
و دست های بریده ی آسمان
فرو ریخته بر من
چه تُهی می نبردم
بی شمیشر
با اسبی بی یال و دم
در امتداد بادهای سوزان این بیابان
به اُطراق بی موقعه شتران
نه من که حتی دُن کیشت هم نیستم!

من نیستم
من نیستم
گفت: گفتی نیم، با سر نمود
همچنان در بند خود بودی که بود ...
مولای من
ای پناه تنهایان
آنجا که به آزادگی خویش
به غربت در گریزند و
بی موطن در مرزهای منحنی و بَرّاقِِ زمین
آواره اند
ای مرهم مجروحان
به انگشت اشاره ات فقط!
خون نمی گریم چرا چون هستی برایت
به دعوت
که کون و مکان را
سخاوتمندانه به ضیافت خونینت
ترغیب می کنی
و آدمی را که انذار می دهی
" آراده " باش اگر
در پی بهشت و ضیافت فردوس نیستی!

ای من به فدایت که فدا نمی شوم
ای عقل سرخ
عشق را چگونه است که به تفسیر نشستی
آن دم که فیلسوفان
در نطفه های حیرت
خود را به مرزهای جهان می کوفتند
تو
سرخترین واقعه را
به کدام جوهر نوشتی؟
ای افول خورشید بر زمین
به نیزه چگونه آویختی
و عیسی را که به اشک
بر صلیب خیانت انسان
نجوا که دادی
در آخرین مغاک وسوسه، صریح
بر تردید بهشت ها، خط که کشیدی
از میان دو انگشت
آه ای مولای من

یکشنبه 3 فروردین 1393