آوای موسیقی را بلند نگه می دارم، قهوه می جوشد، چای هم که آماده و سیگاری روشن در برزخ پیچش صداها و عطرها تا کسی را برای معاشرت به وسوسه ای ژرف در برزخ آمدن و نیامدن واگذارم. سپس لبخندی از سر شفقت بزنم و جوانمردانه فریاد زنم اهلا و سهلا، تفضل اشرب اویانا فنیان گهوه! (بفرما و با ما فنجانی قهوه در کِش)
نه اما یک شب به ظاهر سرد شرقی چیزی هنوز کم دارد، معاشران همیشه همراه را:
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟

آه ای معاشران اهوازی من کجا هستید، هر چند که بی وطن و آواره ام اما در این شب های سرد پاییزی گره های زلف یار در این غربتِ غربی تر بی هیچ صدا و عطری مرا در گره هایش حلق آویز می کند. کجایید تا باز پای در دامن افسانه ها بگذاریم آنجا که در توالی فنجان های قهوه و چای و پیچشِ موسیقاییِ ممتدِ دود سیگار، در آن اتاق هر شبی با شما مدام گره ای از آن رلف شکن در شکنش باز می شد، گویی که آنجا در کانون شرق و غرب بودیم چنان که در دربار هارون الرشید، از تاج محل تا سمرقند و بخارا، از نیشابور تا شیراز و از آن سو از بغداد تا دمشق و قدس و قاهره تا اندلس، زمان و مکان و گره هایش را به آب و تاب شعر و موسیقی در می نوردیدیم، و غربت فلسفیمان چون شکری در چایمان غلت می خورد، به راحتی که آن را حل می کردیم در این زمزمه های مدام :
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

دیدید ای ملازمان که قاطعان طریق چگونه بر ما تاختند و اُم کُلثوم این روز را که وعده می داد : و اتفرقوا الاحباب! (و محبان که از هم متفرق گشتند)

آه ای باخ عزیز، من مانده ام و نُت های پریشان تو!