خودم را دائم در شکل کودکی در یک ظهر سرد زمستانی اما آفتابی، بالای پشت بام خانه می بینم که گویا از سایه ها گریخته و در زیر نور آفتاب روی کاشی ها بیتوته می کند!
نور گاه شدید و گاه ضعیف می شود اما چیزی که ثابت است، شدت ابهام این رویاست که نور چنان است که بر الماسی می تابد، این رویا آنقدر بی زمان است که هی ادامه دارد و با قطعه ای از شوپن به تصویری ابدی تبدیل می شود.

خبری از آرامشی ابدی می دهد و مرا مابین بیم و هراس رهایم که می کند!
کودکی که بیتوته اش روی دور تکرار افتاده و بی اعتنا غافل از اینکه بداند تکرار می شود به این بیتوته ی در ظاهر بیهوده ادامه می دهد و گویا که در ذهنش، زمان جایی از اعراب ندارد.
اما گویا من آن کودک نیستم، بلکه او فقط در کادر چشمهایم جا گرفته و این کادر فقط تکان تکان می خورد، اما مجذوب زاویه ی دیگری نمی شود.

هیچ از چهره ی این کودک نمی بینم و وقتی رو به من می کند، عجیب اینکه آفتاب بی رمق زمستانی، گستاخ و وحشی می شود، بیشتر می درخشد و چهره ی کودک که فقط انشعاب نور را در چشمهایم باز می تاباند!
چند سالی ست که او را به همین شکل می بینم، بدون اینکه درست اورا بشناسم و یا اینکه بتوانم در مخیله ام تصویری واضح از او داشته باشم تا اینکه او را از ابهام دیگر تصاویر جدا کنم.
بدون هیچ حافظه ای،
گویا که او را زمان کشته
و یا اوست که زمان را کشته،
درست نمی دانم!