مرزها آه!
مرزهای آدمی، مرزهای طبیعت، مرزهای جهان و این ابعاد سه گانه ی نحس و سپس اعداد، اندازه ها، حدود، تعریف ها و قالب ها در صیرورتی رو به هیچ در محور هیج و محوری در بستر هیچ برای تباهی.
و سپس می پرسند چرا این چنین غمینی آنجا که این حریم های نابه هنگام در هیئت دیوارهایی زبر، دیوارهایی مملو از خشت هاست همراه با برجستگی هایی که شبیه تیغ هاست و روح، این سرگشته ی مفلوک، این جست و جو گر دیوانه را که در هنگام کوبیدن های بی مهاوایش زخمی می کنند. می بینی هنوز هم می باید درد و زخم نادیدینی روحم را به خصوصیات این اجسام و مرزهایشان در همین محدوده ی ابعاد توصیف کنم، آنجا که وجود همه چیز به دیدنی و شنیدنی و لمس شدنی خلاصه گشت. کجاست آن درد نادیدنی و ازلی، آن اشتیاقی که بی همتاست آنجا که سینه ها را به بی همتایش شرحه شرحه می کند، آن درد بی شکل، آن اعجوبه ای که شگفتی را در تو بیدار می کند؟

می دانم که دوست داری آن را زود بخوابانی و در غوطه های فراموشی، عریانی اش را، درخشش نابه هنگامش را انکار کنی. چرا که عادت کرده ای به غبار و حجاب ها. کدام اشتباه تاریخی، ما را بدین خفت غفلت رساند، آن قدم اول که کج رفت، کدام یک از ما فریاد برآورد خشت اول را بسازیم و یا چه کسی و چگونه این معنا(خشت)به ذهنش خطور کرد و لفظی برایش ساخت؟
شاید سرما آمده بود!
اما ما که از جنس آتش بودیم آنجا که خورشیدها تنها شعله هایی بودند از این آتش های عریان سینمه مان که در این آسمان های ابر آلوده از سنگ و بخار در گرفتند، چه قدرت مهیب تری بود که شعله ها را به درون سینه ها عقب نشاند ما که اکنون در میان سینه های شرحه شرحه مان بر دوام در حال سوختنیم، سوختنی سرد در انفصال دیگر آتش ها با دیدگانی خیره و سرد به هم می نگیریم و کم کم می بینیم که این دیوار بی هیچ فرسایشی عرصه هایمان را به آسمان و زمین تقسیم می کند. زمین که همه شکوفان از مرز و دیوار گشت، دیده هایمان به ناچار به آسمان برگشت و اکنون که بر خشت دیوارها افزون می شود و از آسمان جز سوراخی رو به تنگ تر شدن باقی نمانده است!

ترس را، آن قدرت بی شکل، آن اعجوبه ای که شگفتی را در تو بیدار می کند چه کسی در دلت افروخت، ای گرمای ازلی چگونه نورت متشطط گشت و چندگانه و بی خویشتن که غریبانه در چشم های این همه آشنای دیروزین به سوگ نشستی و آبستن این شوم نطفه ی درهم و بر هم که شدی؟
روح تو و ترس تو چه بسیار شگفتند، فریاد اشتیاقت را بشنو، آن صدای موهوم، آن بینش کور که حماقت می نامی، آنکه این ابعاد و مرزهای دروغین گرما بخش را خواستار است که درهم شکند:
آن بالهای توست، "آن" زمین توست، "آن" آسمان توست "آن" که دیوارها را باور ندارد و تو مجنونش می خوانی!

آن آتشی که آبستن ترس است، ترسی که خود آبستن آتش است.