از میانه های کابوس فقط یادم می آید که در مسیری تاریک و نمناک در حال دویدن و گریختن بودم، صدای همهمه ی دوستان نزدیکم را می شنیدم که آنها هم به مانند من در حال فرار بودند، اشخاصی شبح گونه به دنبالمان می دویدند، خوب که توجه می کنم به همراه سگ هایی سیاه. درست نمی فهمم که چه کار کرده بودم اما در خود حسی شیطانی داشتم گویی که مرتکب جنایتی گشته بودم، جنایتی غیر مستقیم طوری بود که دوستانم را ابزاری برای فراهم کردن خواسته ام واداشته بودم که آن جنایت مجهول را مرتکب شوند!

در عین فرار روحم را در برزخ های فروانی از احساسات متناقض می دیدم که گیر افتاده بود. مابین انکارها و یقین ها، مابین خوشحالیی شیطانی و هراسی ممتد از اینکه اگر بدست این اشباح و سگ هایشان بیفتم، قرار است چه بلایی سر من بیاورند و یا اینکه اگر من و دوستانم از این مهلکه جان سالم بدر ببریم آنها پس از رسوا شدن آن نهانی ترین انگیزه ی شیطانی مجهول چطور به من نگاه خواهند کرد و بعد از این چه حسی به من خواهند داشت، چرا که می دانستم مرتکب جنایتی خیانت گونه شده ام!
فقط می دانستم باید بدوم، بسیار تند می دویدم، به ناگاه یکی از دوستانم از نفس افتاد درست نمی دانم که سگ ها و اشباح به جانش افتادند و یا نه!
فقط یادم می آید از سر نا امیدی و استیصال در حالی که له له می زد بلند فریاد زد :

عبدالله تو به ما خیانت کردی!

بیدار شدم، نیمه های شب بود و اتاق تاریک، پرده ی روی پنجره تا نیمه کنار رفته بود و نور ملایم چراغِ داخلِ حیاط وارد اتاق شده بود، صدای ریز نم باران می آمد که به زمین و شیشه ها می خورد.
و من که خود را باز از جنایتی دیگر تبرئه می دیدم، این بار از دوزخ خیانت!