نی نوا(نینوا) را گوش می دهم تا تصفیه شوم. شروع نینوا بیابانی از سوز و سرما و بیهودگی را برایم به تصویر می کشد. بیابانی که طراوت را از یاد برده و در انتظار معجزه و تشنه ی دگرگونی ست. نی می آید و با بیابان همنوا می شود و سپس لحن خواهش و التماس به خود می گیرد، بیابانِ جهان گویی که لرزه بر عرصه هایش می افتد و خود را دچار اختلال و تردید می بیند.

نی، برای من نوای جان آزاده و وارسته است که ارکان جهان را به دعوت و ضیافت خود برای همراهی سلام و خطاب می دهد. گویی که جهان جا می خورد و این خطاب و سلام را در هیئت دشنامی نامیمون می شنود و انعکاس معکوس گشته ی سلام در هیئت دشنام افتراق و تردید جهان را بیشتر می کند و افتراق ها را به جان هم می اندازد.
جهان در این خطابه در ابتدا به خود می لرزد ، سپس مردد است، نی باز خطابه ی خود را از نو تکرار و در پایان، جهان متقاعد می شود که همسفر این نفیرِ دعوتِ نی گردد.در این بین گویی پس از اولین فراخوان نی، ارکان جهان به جان هم می افتند، برخی مخالفند، برخی موافق و برخی مردد. جدالی بین ضدها در می گیرد و در پایان پس از فراخوانِ دومِ نی، در عین اختلاف همه همنوا و همساز می شوند تا سلامِ نی را پاسخ گویند در یک نغمه.
سلامی که نفیر است و در انعکاسش خود را در شکل شکایت از جدایی، بی اصلی و بی ریشگی نشان می دهد که مرد و زن را به ناله و فریاد وا می دارد، جریان آگاهی در هیئت اندوهی عظیم اضداد را خطاب می دهد که بی هم، هر کدام در ستیز با دیگری چه تنها و غریبید، چون اندوه قالب گشت اشک ها جاری می شود و تصفیه آغاز می شود، کین خواهی می میرد و آنچه باقی می ماند آن شفقت و صفای خالص است، گویی مرزها درهم می شکنند و همه هم را می یابند!

اما آیا باز در بازگشتی ابدی تنافر اضداد نغمه های واحد شده را از هم متفرق خواهد کرد و باز وحدت، از درون، آبستنِ کثرتی دیگر و جان فرساست؟
این سوال در پایان سمفونی باز روح مصفا گشته ام را آلوده می کند و این آلودگی باز بهانه ای می شود که بعدا نینوا را گوش دهم، و این همان زایش چندین باره ی تراژدی از روح این موسیقی ست برای من!

نی نوا را هر بار از نو باید گوش داد: