ناچار آنکه امید می دهد، به مرور خود فاقد آن می شود و دل به این امید می بندد که "امید گرفته" را از نفرینی که خود بدان دچار است، خبری نرسد. فریبی زیبا تدارک می بیند و پرده ای بر کابوسی که می بیند بر چشم "امید گرفته" می کشد و به علاوه ی این، ناامیدیِ "امید گرفته" را همچون سیاه چاله ای در سینه ی خویش می مکد و می رباید.

به تعبیری "امید دهنده" به مجموعه ای از عدمِ امیدها مبدل می شود و این گونه بر حجم عدم هایش کم کم می افزاید. امید دهنده یِ در حال فقدانِ امید این گونه خود را برای خود، قابل تعریف می کند. تعریف، امید آسایش خاطر می دهد، اما کسی که خود را به بی تعریفی تعریف کند چگونه می تواند آرام گیرد؟

او فقط می تواند خیره در نگاه صیرورت ها یک آواره باشد، آواره ای میان انبوه عدم ها و فقدان هایش، و بدین سان به مرور به یک نیستِ در ظاهر هست و یا هستِ در باطن نیست و یا بهتر است بگویم یک متناقض نمای تناقض پیشه تبدیل شود!
این شاید همان کاری باشد که پیامبران می کردند و اکنون شاعران می کنند.