در آن سوی زنی بنشسته
نه فقط در آن سوی
هر آن سوی که رمق فاجعه از گردش خود می افتد
و یاد این زن که از رمق هر چه که هست و نیز هم من
نمی افتد
و خیز معصومانه ی آن پرتو
به فرجام پلی بر عرصه ی درّه
که می گرید


خیره به خیز نا به هنگامِ طلوعِ این همه تاریک
رو به کاکتوس ها
آنجا که حوضِ خالیِ مفلوک را
به انشعاب نگاهی گم
زیر چشمی به آرزوی عشوه ای ست و دَمی
در دم های مدام در گیج و ویج ثانیه ها
ذهنش مرور معطَّرِ نگاهی ست
که به خلوت تاریک آینه اش نفوذ کند
و الماس رُخش را که فاتح آفتاب کند


الماس را چه سود که اگر نرسد از راه
آن نگاه معطّر؟!
الماس را چه سود بی انحنایِ ناگاهِ نگاهِ یک کاشف
که به درون واژه ی بی نامش بجهد
و به لغزیدن و فریاد برآرد
کجاست آن فاتح؟!
که پیامی ببرد
کجاست آن نسیم ساطِع
که شمیمی بخرد؟


آه می کشد و حباب های فکر را که نومید می شُمرد
به اشک و یاءس
الماس دیوانه برای چه تراشیده شده؟
که بدرخشد


اشک
این حریق هق هق و آیینه ی شب
سرد در خاکستر خود
می سوزد و می پوسد و باز ..
به خواهش بزرگوارانه ی خود
بزرگوار را می طلبد!


آسمان به خساست خود
از بارش معنا
روی به شرم برمی تابد و زمین
همه سُست در مرزهایش
پیامبرِ اندوه من چرا زاده نمی گردد؟
و بشارتی که رسیده و نارس
به گرد ذهن معطرِّ از تشویشش
چون پیچکی به گردش نقطه و پرگاری می چرخد


میان نقطه و خط، خلاء رخشان است
ذهن زمین و نیز هم ذهن آسمان
از چنان پندار معطری در چرخ
گویی که می ایستد
و ذهن واژگان و های و هویشان به آشوبی تهی
که نمی تراود برش آن محتوای موقر را


همه چیز در بطن به فغان ها نامه می نگارد
و این همه خیانت و خون به تقه های مدام دشنه ای
که به فرو خانه ی اوهامش که فرو می برد


همه ی خلوت های جهان
آنجا
در این بطن جمعند
سکوت صومعه و شب و ماهتاب
سکون سرما و مرگ آرام حیات
به خواب آشفته ای مدام این زن که می بیند
و باکره این همه خواب را که می زاید


ای زن تنها
چه تنهایی و یگانه
پروانه ها را گوش دار
پروانه های نیامده و گمشده را
که در گیج و ویج و مرور عطر نامرئی ذهنت
بال می سوزانند و راه گلخانه و باغ را
گم و گور می کنند


و در قحطی و انفصال
نومیدانه به شکوفه های یاءس هنوز
پرواز را اشاره نرفته در پیله ای دگر
که گرفتار می شوند :


که این عطر جهنده
این ذهن معطرّ
کجا می تواند بود؟
و بهار و باغ هایش
و بهار و دشت هایش و این جنگل بیداد همه در شرمند
از بخشایش بی دریغ برگریز نگاهت
و امال را که همه در رشک و سودای تو
همچون خطی که در مداری جبر آمیز
نقطه را به گردش خود می پایند


ای فصل همیشگی
ای نقطه ی بی رنگ که بادها نیز
در جست و جوی نشانت
به خاک غلتان و افتانند و سینه خیز
و عناصر همه از نقش، که پروای تو دارند
ای زن گم شده که جز این پیچش عطر
"هیچ" را هم که ندارد از تو نشانی
ای زن یکتا تو چه دوری
و تو ای آینه ای که عدم از انعکاس توست که اوج می گیرد
همه ی هستی را "غایت" تویی
پس تو را بی این همه رنگ و نشان
"غایت"
چه می تواند باشد؟


حضور غیبت اُنسی و شفقت
و مادرانه آندم
خارزار کاکتوس ها را که نوازش می کنی
رو به "هیچ" بنشسته ای
و در نهان حفره ی بسترِ آن، اشک می ریزی
خیزها، آه این خیزها
همه شان به اشک تو رستاخیز می کنند


آه ای کمال ناموجود جهان
ای خیال وسوسه انگیز و ناهموار من
تمام روزان و شبان
در این چرخ های واهی که دیدی و شنیدی
خسته و نومید به جست و جوی عطر ذهن معطّرت
ملال انگیز به سان همین عناصر،
می گردم و می گردند
و "عبور" را به دیگرمان که می طلبیم ای طلب واهی


تو آن بُعد دیگری
آنجا که مقیمند همه ی اشتیاق های عقیم عالم
ای تندیس ازلی ام
الهه ی نادیده ی من
منم من، پیامبرت
اندوه تو گران است ما را که این همه
از جنس نامانوس همهمه ایم
و تاریکی مردمکانت که همه
بشارت ناموزون این گران است
بمان و سخاوتمندانه حزن شریفت را
به ذهن منجمد پیامبرت روانش کن


تو یک ناممکنی
آنجا که به اشک
در قحطی آب و یقین
خیره در خساست آسمان و زمین
روحت تشنه و قلبت غمین
در غیبت حادثه و معجزه به اعجازی
واقعه را بر پیشانی شب مُهر می زنی
و خارزار کاتوس ها را
به چشمه ی ابدی اشکت
که سیراب می کنی