بهشت کجا می تواند بود؟
در سرما و تاریکی مردمکانت شاید
گمشده است درهم
در پیچ و تاب عطر مُقدَّسی که انعکاسش
سقوط را
در مشامِ آن پرنده یِ گشوده بال
تداعی می کند
و جیغ بر می کشد

نه دیگر!
کوچ را پایانی نخواهد بود
و این ققنوسِ خسته را
دوزخی به سانِ موطنی حتی
که او را برزخی آرام و کوتاه باشد
مرزی شودش ظریف و شفاف
در نام و هیبتِ عدم
میانِ این مرگ ها و
زندگانی ها

چه شوم تقدیری می تواند بود
که این بی نام و نشان را
در مقام یک نیمه خدا
به سُخره ای، اِعتلا دهند
و آندم جز او را
نیمه جانی نیمه مرده
در حساب نیاورند!

نه آسمان و نه زمین
و درّه ها و قلّه ها که نیز
انکارش می کنند!
بی هیچ سوختنی
در هیچ موطنی
معلّق به شکلِ پرواز
جیغ بر می کشد:

بهشت کجا می تواند بود؟!