تقربیا شب شده بود و سکوتی مستولی. در کنار نیمکتی خالی اُتراق کردم. نیمکت با حزنی که در هیئت دستی از آن تراوید، چراغی که کمی دورتر بود را نشانه رفت.

چراغ بر درختی می تابید و  نور را که بر انحنای شاخه ها و برگ ها می پراکند. درخت می درخشید و در این هم آغوشی با نور و نسیم نوازش می شد، طوری بود که صبحی در پی نیست و همه ی اینها به ابدیتی درمی پیوست در آغاز شب!

رو به نیمکت کردم، همچون من خالی بود و حزنش آرام و پرتُماءنینه هماواز نسیم مرا می خورد. نیمکت تا صبح به دیدار چراغ و درخت بیدار بود و صبح که می شد خیلی آرام می خفت و برایم از قصه ای که شب آغاز می شد و صبح پایان میافت می گفت. هوس نور به سرم زد، نیمکت را به تنهاییش سپردم و رهسپار کمی دورتر شدم. در این رهسپاری احساس می کردم که چیزهای عظیمی در من بسان یک کوریِ همه گیر می مرُد و رنگ ها را می کشت.

به زیر چراغ رسیدم، دیگر نوازشی نبود و خواهشم که تمام شده بود. نه شبی برایم باقی مانده بود که در پیش صبحی باشد، نه دیگر نیمکتی که با من از حزن خودش به قصه ای بگوید، نه درختی نه چراغی و نه نور!