چه شادی های کوچک و معصومانه ای داشتیم، برایم ترانه ای هدیه می آوردی و من به وزن هارمونی چشمهایت شعری می سرودم در ضیافت کوچکمان، اما هنوز جدا بودیم، بسیار فاصله داشتیم چرا که فقط مجرای یک ترانه بود که مرا به بُعد وهم انگیز ضیافتت همچون یک ماشین زمان پرتاب می کرد.
وقتی از این ماشین پیاده می شدم و چون ماری به خود و در خود نیشم را فرو می بردم، بغض هایی که تو را خبر نبود همچون حباب هایی که رودها را در خود آبستنند می ترکید و مرا در گوشه ها، در کنج ها، در خود و بی خود، از دست رفته و از دست داده مچاله می کرد. سر را در اعماقِ چاه گریبان پنهان می کردم تا هجوم بی وقفه ی روحت که تمام این ابعاد سه گانه ی نحس را گرفته بود اندوه زلالم را نبیند.

می توانستم در آن اعماق صدای چکش های بی وقفه ی کارگرانِ خستگی ناپذیرِ دور و گم و گورِ فاصله ها را بشنوم و مه آلوده انگشت های سبابه مان را همشکل آن نقاشی روی صقف کلیسای واتیکان ببینم که بی اراده در موازات دو خط که به دیگرمان اشاره رفته بود بی آنکه به هم گره بخورند.
ما اسیر دو خط موازی بودیم، لعنت به ریاضیات، لعنت به هر چه معادله است وقتی این زندگی نمودِ نامیمونِ این اصل ناگفتنی ست: که هیچ چیز گویا سر جایش نیست، اما هست!
لعنت به مرزها، لعنت به همه ی آن ضیافت های دروغین، آن ضیافت هایی که در گذشته ها پرسه ها زدیم و قوانین زمان که جور دیگری می شد وقتی تو می خواستی، وقتی که تو بودی.

اما نه، می بایست که این ها همه می بودند، این مرزها، تا تو ارزشمند باشی، تا قادر باشی در فواصل نوری از این دریچه ای که بازگشوده ام بدرخشی، سو سو بزنی و فقط خاطره ای برای آینده ام به جا بگذاری و من به هر ترانه ات، به هر نتی که شنیده ام در دامان ابدیتی گذرا پرتاب شوم. تا خامی و زمختی کلماتم به انحنای براّق و بُرّنده ی چشمهایت، چشم هایی که هرگز درست ندیده ام و درشان که محو و گم و گور نگشته ام سیقل بخورند.

کلمات هم منحنی و براّق گشته اند، اما اکنون در ابدیتِ ماندگار درد، گاهی بُهت و گاهی ضجه را دریغم نمی کنند، به هر حلولِ تو در این تقویم، در این چشم های بیگانه، در این کتاب های ناخوانده، در این فلسفه های نارس، در این خلسه های خالی و بی محتوا که مرور می کنم و چه خالی و بی محتوا که خیره ام، به دوردست ها در ضیافت هایی که نیست و در تقه های آناتِ آن بهشت ها، در طرح های چند لبخند که گم شدند و از دور دست تکان می دهند!

گویی که کار من فقط مرور فقدان هاست، فقدان تو، رو به عقب تر فقدان کودکی ها، نشاط ها، دوستی ها، پا برهنه به دنبال توپ پلاستیکی روی آسفالتِ داغ دویدن ها، هدیه های کوچک و کمال های اکنون ناموجود جهان!
اینجا من دلم تنگ است، مثل همیشه بسیار تنگ است و این همان احدیست که از آن برایت همیشه دم می زدم، اگر یادت باشد، که یادت نیست چرا که فکر می کنم خواب ها خواب دیده را به یاد نمی آورند.
اما اگر هم به یاد نیاوری اکنون و بعدها من باز هم دلم تنگ است، آنقدر که گویی نمی توانم درست نفس بکشم در یاد معطّر این همه فقدان و خواب ها که دیده ام.

وقتی تو نیستی
وقتی که آنها و اینها، همه نیستند ...