اگر رو به گذشته شوم، اگر از آینده دست بشویم می توانم زمان را بکُشم، در یک جا قرار و آرام یابم و از صیرورت و دگرگونی اجباری آن بگریزم. می توانم محال را ممکن کنم و برای خود در ماءواهای دور و دست نیافتنی ثابت و بدون دگرباشی باقی بمانم. دیگر مجبور نخواهم بود خود را برای خود و یا کسی اثبات کنم. می توانم مثل یک درخت تنومند ریشه داشته باشم و بیشتر آن را در اعماق زمین بدوانم. یک مصمّم، یک ثابت قدم باشم، به عبارتی آنچه را که ندارم داشته باشم!

اکنون را به فردا بیفکنم، همچنین امکاناتی که در پیش است را و دست از اصلاح بیهوده ی امور، اموری که مال من نیست بکشم. دیگران و تاریخ و سیاست مزخرفشان، فجایع انسانی، کثافت و خیانت و فقر و نکبت را، آینده هم آش دهن سوزی نخواهد بود آن وقت که بفهمی چیزی جز تکرار تهوع آور الگوهای نهان گذشته است!

می توانم در یک نوستالژی غوطه بخورم و تکه پاره در زمان های از دست رفته از آنِ خودم باشم!
همچنین می توانم برای دیگران یک نوستالژی باشم با طرح یک لبخند و دستی که از دور برایشان تکان می دهم زمانی که مرا و لبخندم را به یاد می آورند. لبخند و چشم های مشتاقی که از دور برق می زنند و سپس دستی که  مبهم تکان داده می شود به اشاره ی وداع و خداحافظی و یا فراخوان و سلام و خوش آمدگویی!
و آه و حسرت را دریغشان نکنم آن زمان که بارشان را به مقصد آینده می بندند و بر دوش می گذارند و از کنارم می روند. آن ها را در این فکر سمج سرگردان کنم که ای کاش گذشته ها بازگردند. به آنها بقبولانم که همه چیز در گذشته است. در آنجا در آن دورها همه ی جمع ها جمعند و جاودانه بی هیچ دگرگونی و صیرورتی می زیند!

می توانم در هیئت یک عطر، یک ترانه، یک هدیه ی کوچک، یک شعر برای آنها تصویر دور و از دست رفته ی بهشتی گمشده باشم. به آنها بگویم که قدر اکنونتان را درست ندانید تا آینده که از راه رسید در گذشته باشید و هنگامی که خود و یا آشنا و یا دوستی را به یک فنجان قهوه یا چای در امتداد یک موسیقی و سیگاری که دود می کنید دعوت می کنید، بهانه ای داشته باشید تا که خاطره ای را تعریف کنید و با نفسی عمیق، سرشار از آه و حسرت بگویید یادش بخیر!

دوستان با طرح یک لبخند، با چشمانی مشتاق که برق می زنند و دستی که از دور دست تکان می دهم شما را به ضیافت گذشته دعوت می کنم!