آه ای فریب زیبا
چرا با من
چنین در ستیزه ای
که عاجز از فریب دادنی
چرا؟
به ماءمنی مرا ببر
که تیغ ها کشیده اند
به موطنی
که خوش خرام
بیاسایم درش به آنی
در دمی

ببین غریبه گان راه را
که چشمانشان هر التماس را
به پرسشی که نعره می کشند:
ای آشنای ما چون پری
که می نُمایی کنون چون غریبه ای
خیره در ابعاد دیروزیم
رو به عقب ترها،
اینک دورترها
که مصلوب گشته ایم هر کدام
به میخ های یک پیشانی
و دو چشم
در گذشته ها به جا مانده ایم
فراموش گشته ایم
میانِ فراخوانی مدام
که می پیچد به ترکه های بی رحم فکر
به پژواکی
چو نیلوفری
در مرداب
از آن بهشت های گمشده

و کمال را که ناموجود
به غباری، به آهی مه آلوده و
این حسرتِ تبعید
تمنا می کنند
چنین زیبا چرا غمناک جلوه می کنی؟
و حزن را که عاریتی ست مرا
در این چشم های درشتِ سیاه
چشم هایم سوراخ نه
که می شوند حفره ای
و حجاب برمی کشد به افسونِ حادثه ای
واقعه ای در ذهن فَوّار کودکِ گمشده ای
که تمام مرا در حُجبِ بی شرمش  
خاموش می کند

و یا که در خوابی بلندم
در آغوشِ گهواره ای که پرسنده بی رمق
به هر زاری من بدین برزخی رازی
کدام مادر مرا که آبستن شده؟
در انبوهِ این دایه گان که می کنند زمزمه:
پدر در آسمان است!
و هر دم که می پیچد به هر جرعه شیری
عطری در مشامم از سقوط
بر فراز درّه ای
آرزوی مادری بی زمین و آسمان
پراکنده من اینسان
در انبوهِ این همه غریبه ام،غریبه ای
و در بازتابش که نارس چنین فوار
می یابم خویش را
در هیچ بستری، هیچ ماءمنی

به ماءمنی مرا ببر
در این و آن غریبه ها،
گمشده ها
چرا چنین چون اُدیسه ای؟
آه
مادرم که است؟
پدر را از آسمان به عشوه ای،
اشاره ای
به زیر کِش!
شاید که معجزه ای
شاید که معجزه ای ...