مرگ خوب است برای عزیز شدن، به یاد آمدن، زنده شدن، جاودانه شدن و خلعتی آراسته از حماسه ای که زندگان بر قامتِ نحیف و خیالی مردگانِ خویش می دوزند و سپس که بدان قامتِ بلند رشکی ژرف می برند تا مرگ خویش را با کمتر هراسی انتظار کِشند. بارها با مردگانِ خویش می میرند و گویی تنها مُردگانند که می توانند خوب درک شوند!
مرگ خوب است، انتقامی گرفتن از زندگانیی ست که پیش پا افتاده و گم، بی طرحِ هیچ حماسه ای گذشت. مردگان می روند و این طرح را بر عهده ی زندگان می گذارند.
جهان مردگان سخت عجیب و هولناک است، جایی که دست کِدر زمان به آنان نمی رسد و دست نخورده همان می مانند که چند ثانیه پیش از مرگ بودند. فقط مردگانند که خودشان باقی می مانند بی هیچ دگرگدیسی. آنان را در پهنای افق می بینی ایستاده اند و رازآلود که به تو خیره اند، بی آنکه تقلاّیی برای نشان دادنِ وارونه ی خود بکنند، بدون هیچ اخم و یا لبخندی، غرق در ابهامی ناتمامت می کنند.
مدتی ست عجیب گورستان مرا فرا می خواند.