چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!
و اکنون که در حال اتمام است..
برای آنکه تنهاییم را عیان نکنم نیاز به یک "تو" دارم. خود را به دو نیمه تقسیم میکنم؛ سویی را "من" و سوی دیگر را "تو" می نامم. دز این برهوت چقدر دلتنگ یک "تو" هستم. یک ضمیر مخاطب که با غیابش مبدل به "او" می شود.
او رفته است، او غایب است، اویی که اکنون درست نمی شناسم، اویی که یک دیوار است. یک بن بست، یک زندان است.اویی که اصلا نبوده است تا این همه باشد، اویی که حفره ی من است، اویی که این قلب من است!

دلم تنگ آسفالت های داغ و ظهرهای آتشین شهرم هست. برای شهر من بهاری وجود ندارد. شهر من! چه نام دلربایی، آنجا که خود را پخش و منتشر و یا بهتر است بگویم متلاشی می دیدم. تکه های من آنجا گم شده اند، من های بسیار، تو های بسیار، او های بسیار ...
رودخانه ی محبوبم اینجا در غیابت به درختچه ها خیره ام، به بادهای پریشان گاه و بی گاه، اینجا هوا با درونم یکسان است و من در این اتاق خودم را محبوس کرده ام میان خوابهایم، انبوه نامرتب کتاب هایم، میان اشیاء و پنجره ای که بسته ام تا شب را در این سکوت بهتر درک کنم و  هنوز نرسیده به صبح پرده ها را می کشم تا بدون حتی ذره ای نور تمام روز را بخوابم. اما باز هم نور گستاخ است و بیداری و خواب من همانند روحم که معلق و برزخی ست میان مرگ و زندگی!

و رهگذرانی که می آیند و می زوند و  از آنها از چرایی و چگونگی ها که می پرسم؛ پاسخ هایشان همانند پرسش هایم گنگ و بی جهتند؛ چرا که در این برهوتی که بدان از تولد دچارم دیگر جهت ها معنی ندارند.

من به این حال و دلتنگی برای یک "تو"، برای یک " او"، تویی و اویی که به هیچ وجه معلوم نیست کیست، معتادم!
من عاشقم، عاشقی هستم که معشوقی ندارد و برق چشم ها بعضی وقت ها فریبش می دهند که شاید "تو" باشد، که شاید "او" باشد.