که هر چه دیده بیند دل کند یاد و یا
هر چه دل کند یاد، دیده بیند باز
بسازم خنجری ..
زنم بر "دل" تا دیده گردد آزاد!
همه ی دردها معطوف به قلبند، آن هسته ی مرکزی که صرف خون و گوشت است. آیا دیدی دیده ای که بی دل باشد؟
آری چه بسیار دیده ها که بی رنج و زحمت دل نه می پرسند از آغاز و چرایی و مقصد، دیده گانی سرد و بی حرارت و خالی که حادثه ای آنها را به خیره گی وا نمی دارد. مگر نه اینکه آن حادثه ها در بعد دیگری اند؟

و عشق بعد دیگری ست، بعدی در موازات بعد همین دیده های سرد، بعدی که حرارت دوزخ قلب ها درشان نفوذ نمی کند.
آنچه دیده را وامی دارد که ببیند دل است، آنچه شعله ای که فواره می کشد بر مجرای مردمک و در آتش مردمکی دیگر که گلاویزش می کند.
آنقدر که مردمکانی نمی مانند، قلب هایی نمی مانند، جز این آتش افروخته
آنچه در این بعد دیگر است آتشی ابدیست، در همین اطراف ما، آیا نمی بینند؟

وجدتُ الحبَّ نیراناً تَلَظّى
قلوبُ العاشقینَ لها وقودُ
عشق را آتشی شعله ور یافتم که
قلب های عاشقان برایش همچون هیزمی بودند

فلو كانت إذا احترقتْ تَفَانتْ
ولكن كلّما احترقت تعودُ
پس اگر این قلب ها بسوزند، تباه شوند و فانی
اما شگفتا که هر باره که به غایت سوختند، این قلب ها از نو بازگردند!

كأهلِ النارِ إذ نضجتْ جلودٌ
أعیدتْ - للشقاءِ- لهمْ جُلُودُ
همانند اهل دوزخ که چون پوست هایشان همه سوخت
بهر رنجی بیشتر پوست جدیدی از نو برای سوختن به آنها دادند!

قیس عامری(مجنون)