این دوستت دارم عقیم هنوز سر جایش هست. هنوز همه ی جای های من است، مضمون هر کنش و واکنش من است. مردی هستم که از نبردهای بی شمار در بی شمار بار به خانه بازگشته ام و بی شمار دوستت دارمی را که در هر نبرد با خود زمزمه کرده تا که شاید به کسی یا چیزی که در خانه است بگوید. خانه ای که درش هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست تا به فراخوان دوستت دارم من از جا که برخیزد و مرا همچون پیامبری در شمار آورد که با خود بیندیشد با کلامش هر بار به اعجازی رستاخیز می کند. چه نشاط عقیمی ست وقتی می بینم این نبردها برای کسی نیست و همچنین برای چیزی نیست. دیگران خوشحالند و خوب شادی را می فهمند، خوب نقش بازی می کنند و غرق در نقشند و اما من که یکه و تنها از نبرد با این نقش ها باز می گردم؛ برای تحقق آن چیزی که نیست و گویا که همواره در تعویق است بیهوده می چرخم و در انتها جز باد در مشت برای این خانه نمی آورم. بادی که چیزی نیست جز دوستت دارمی که هر بار می لغزد. نبضی است که در نبض کسی و یا چیزی بیرون از این خانه که در نمی گیرد. و خانه ام حفره ایست و جز تعلیق و جز تعویق برایش صقفی نیست. دوستت دارمی که مدام در خیره گی اش پس از آن ستیزه ی هر روزه با نقش ها، با مرزها، جز نیشی نیست که فرو رفته است در پهلو، در امحاء، در احشاء، در سینه، آه در قلب، در خانه، در بودن..!
نیست، نیست، آه جز اینها که همه هست، نیست!
شاعران چه خوب می دانند پشت این دیوارها، پشت این مرزها با نقش ها چیزی نیست؛ اما شگفت آنکه در چشمان من و تو خیره می شوند و زلال نور را باز می تابانند و پر ز اشتیاق فریاد می کشند:

آه چیزی هست
چیزی هست هنوز
دوستت دارمی خسته و بی رمق
در راه است
دوستی خواهد آمد
و دستش را بلند 
مشتش را باز،
سلام خواهد کرد
و دوستت دارمی که خواهد لغزید
می لغزد چون لبخند
و او به خانه
بی لبخند با نیشش،
با تعلیق با تعویق،
باز خواهد گشت