شعری از المتنبی شاعر دوره ی عباسی

 

أبْلى الهَوَى أسَفاً یَوْمَ النّوَى بَدَنی 

وَفَرّقَ الهَجْرُ بَیْنَ الجَفنِ وَالوَسَنِ

افسوس که عشق در روز هجران، جسمم را بیمار ساخت

و این هجران بود که مابین پلک ها و خوابم جدایی افکند


رُوحٌ تَرَدّدَ فی مثلِ الخِلالِ إذا 

أطَارَتِ الرّیحُ عنهُ الثّوْبَ لم یَبنِ

روحی ست در این بین که همچون نخی در تردد است

چنانچه اگر نسیمی بوزد و جامه ام را بیفکند، کسی اثری از من نخواهد دید!

 

كَفَى بجِسْمی نُحُولاً أنّنی رَجلٌ 

لَوْلا مُخاطَبَتی إیّاكَ لمْ تَرَنی

همین بس بدانی که مردی هستم که صاحب جسمی در حال تباه گشتنم

که اگر این خطابم با تو نبود، مرا هیچ گاه نمی دیدی!


شاعر دوگانه می زید، در واقع هم می زید و هم نمی زید؛ چرا که او بر دوگانگی زیستن و هستی واقف است و تبار ازهم گسیخته ی خویش را مدام در برابر خویش دارد. شاعر به حتمیت و قطعیت ریشخند می زند. بر آن بنیادی که بر آب و طوفان گسترده شده. هم بر آغاز و هم بر بی آغازی در غیبت و ظهور. بر آنچه هست در عین آنکه با مرزهای عدم مشخص می شود، عدم هست از آن رو که مرزهای هستی را معین می کند و خود هستی را از ستر خودش به بیرون می افکند و در هر گام آن را به چیزی و در چیزی تقلیل می دهد. وقوف شاعر بر عدمانیدن عدم است. بر آنچه عدم در حجابش پنهان می کند و بیرون کشاندنش در هیأت ابعاد نادیده ی یک چیز و هر چیز!

شاعر مسافر سرزمین عدم است، اگر بتوان آن را سرزمین نامید؛ چرا که شاعر با ناممکن، ناممکن را روایت می کند. وجود دوپاره ی شاعر، اگر بتوان آن را وجود نامید خود را در "مابینیت" برایش عینیت می بخشد. شاعرانگی همانا همیشه مابین دو چیز بودن است، بهشت و دوزخ، آسمان و زمین، عشق و نفرت، خیر و شر، پاداش و مجازات، لذت و الم و در آخر بنیاد همه ی چیزها وجود و عدم!