بیا به مرگ فکر کنیم

به پایان

به اتمام

تنها من و تو!

 

منی که دو نیم شده

و یا تویی که در امتداد دو نگاه

در نجوای حروف ندا

یک و دو

کدام یک براستی حقیقت دارند

و یا حقیقت، چگونه است که حقیقت دارد؟

 

از این هلاکِ آرام

این خجستگیِ در پیشِ در مانده

و روزهایی که با تو سرکرده ام

و شب هایی که ناچار برای گریز

تو را تو

آهسته نجوا دادم

 

فرض را بر این گذاشتم همیشه

تو می شنوی

تو افول معصومانه ای که در خود

چنبره می زند از درد را

می بینی

تا به پایان نیندیشم

تا به اتمام..

 

و در ذهن غبارآگینه ام

آغاز را

رو به عقب

برگ برگ

ورق بزنم

و این اندوه وحشی را

به مقصدِ همیشگیِ چیزی مفروض شده

ترک کنم!

 

بیا به مرگ فکر کنیم

به اتمام

به حرف های ناگفته ای که فقط

می توان با تو از آنها گفت

بیا به دورها برویم

آنجا که تو آنجایی

وقتی بدون نام

سایه وار

بدون هیچ حجمی

بی خبر می روی

و هجمه ی از خلا را

به ضجه ای

به یادگار می گذاری

 

تا بر این تب و لرز شبانه

دست را به انحنای هلال آن بالا آویخت

و خیابان های زمین را چراغانی دید

و از خواب کودکان یاد کرد

که به جهانی موهوم خیره است

به قهرمانانی ناپیدا

به پادشاهانی معدوم

در جهانی که عاریست

از انفصال

و مرثیه های خطوط

و پایان هایی خوش!