این رؤیا هم تمام خواهد شد

و رؤیایی دیگر

و رؤیایی دیگر ...

این چشم ها هم افول خواهند کرد

و چشم هایی دیگر

و چشم هایی دیگر ...

این فصل هم تمام خواهد شد

و فصلی دیگر ...

چقدر دوست دارم که همراه آنات

با تاریخ

و در این تقویم خیره ی خالی

با خویش زمزمه کنم

و دیگر

و دیگر ...

 

آه ای چشمه ی حیات من

چه می گذری ...

روان و بی همتا

آه چه یکتا چو من!

و در هر رؤیا

و در هر چشم

و در هر فصل

شعری دیگر

شعری اندوده

نسیبم که می کنی

در این آینه ها

و نگاهی دیگر ...

چه تمنای ناتماتی تو

آنجا که تاریخ نیز

اعداد بلقوه اش تمام می شوند

تقویم ها بسته می شوند

و جمعه ها نیز

تمام

 

کجا می شود درت خوب خیره گشت؟

در کدام رؤیا؟

کدام چشم؟

کدام فصل؟

تو را ورنداز کرد

و باز کودکانه

پا برهنه

در عمق چشمان شیرینت

در هر شیار مردمکانت

گم و گور شد

خواب رفت

فریب خرد

به خود لرزید

تب کرد و ماه پشت ابر را صدا زد

و بدین واسطه به عطری مانده از کامت

در خویش

به خویش بالید

به سادگی

سخاوتمندانه

دوست داشت همه چیز را

از تو

به خویش

به دیگر ...

 

شعری ساده گفت

با بوسه ای بر پیشانیت

و ساعت ها

و روزها

و سالها

از غربت

و در غربت تابش گرفته از چشمانت

در این چشم ها

بی صدا گریست

و دیگر

برای هیچ رؤیا

هیچ چشم

هیچ فصل

هیچ نگفت

و از محنت استعاره ها که رست!

و رفت

و رفت

در انتهای افق

در انتهای زمین

در انتهای تاریخ

له شد

به آنجایی که زبان نیست

رؤیا

فصل

چشم

هر چه هست، نیست

و دیگر

و دیگر هم

که نیست